تبليغاتX
ندای انسان

 

 

من!

ندای انسان!

امروز...

روز 21 ماه اردیبهشت سال 1387 هجری خورشیدی...

و در این ساعت

درست ساعت 10:10':35" به وقت خویش و ??:??':??" به وقت دیگران

در پی یک اغمای طولانی،

مرگ خویش را اعلام می دارم.

 

این پیامی است برای شروع نوشته شدن پیام های نانوشته ی دیگران...

نوشته شدن آن چه که دیگران از آن می گریزند.

آن چه که ما را می هراساند،

موجد اضطراب های ماست،

ملتقای نا هم رس خطوط واژه ی مبهمی است که آن را سرنوشت می نامیم.

آن چه که به فراموشی اش سپردیم،

در حالی که در تک تک واژه های ما،

در "صفر صفر" زمان و مکان ما،

در ابر و باد رویداد ها ی مان،

در ژرفای زنده گی مان،

در تلویزیون و رادیو و کتاب ها و امواج،

و حتی در خطوط در هم پیچیده ی تلفن ها، بین نقطه نقطه ی مکالمه ی مان،

در بین امواج تاریک احساسات پاکیزه مان،

در فاصله ی هیچ بین انتخاب ها مان

در هیچ همه مان و در همه ی هیچ مان،

بی فاصله ی هیچ مان، در پی مان آمد و ما کورکورانه بی خبر، از تعقیب زیرکانه ی دقیق اش از او می گریختیم.

چه ساده بودیم، که از او گرختیم،

و چه احمق که به خدایان و زنده گی و انتخاب دل بستیم.

هوم!این آغاز رمزگان انفجار یک بمب خلاء است.

و اینک زنده گی، "دشمن مردم آزاد، مغلوب شد."*

 

بدرود ای عزیزان!

بدرود! تا عریانی این زنده گی پوچ...

 

DEATH

 

* "the Lord of the Rings_Part:1, Talkson.J.R.R"

 

 

+ نوشته شده در Sat 10 May 2008ساعت 6 PM توسط م ندای انسان |


 

 

ابرانسان عزیز!

دارم نابود می شم...
چیزی که همیشه آرزوش رو داشتم...
یک روز عهدی با خودم بستم که هنوز برام ارزش داره...
رو به کیهان ایستادم و فریاد زدم که یا تو و این نظم دروغین مزخرفت رو از پا در میارم و یا تو با تمام قدرتی که داری من رو از پا در میاری و این وسط هیچ حالت دیگه ای رخ نمی ده و هیچ انعطاف و سازشی نخواهد بود.
الان این کیهان و تمام نظم دروغی مزخرفش داره با قدرت من رو حذف می کنه و من هم کماکان باهاش سازش نکردم و نخواهم کرد.
کیهان داره من رو نابود می کنه.این یک بازی ای بود که از اولش هم آخرش مشخص بود. کیهان در هر صورت بازنده بود.
بهت تبریک می گم.
تو یک ابر انسان هستی.
و من ندای تو هستم.
ندای خودت رو فراموش نکن که ندای تو هیچ وقت تو را فراموش نمی کنه.

 

+ نوشته شده در Sat 10 May 2008ساعت 3 PM توسط م ندای انسان |


گفتمان تلويزيون

 

_سكوت هياهووار زنده گي ام را مي شكافد

_و زنده گي، مرا در دايره ي خويش محبوس مي دارد

_من بوس مي خواهم

_به بيراهه مي روم از صداي اشك هاي ات

_من تنها بودم، تنها، تنها، تو دامن ات را چين، چين، چين

 

_هاي! اي تلويزيون خاموش! من بي پوچي هيچ ام

_و پيام ات را بي هيچ نشانه اي در خاطرم مي گذرانم

_و جادوي جعبه اي ات را پياله پياله سر مي كشم

_اشك هاي ات مردن ام را مي خواهد

_و مردن ام زير نديدن ات كوه هاي زاگرس را

 

_آي! اي تلويزيون! در زمان خاك خورده، من خاطره ي يك خداوند اسكيزوفرني هستم

_و بلند كه مي شوم كوتاه تر مي شود همه چيز

_مثل تبسمي از ميان برف پاك كن ها

_خيس تن ات صداي باران را مي ريزد از چشمان ات

_ريق رحمت را سر مي كشم آخر، عزب ميان سالي ام، دل ام امشب فحش مي خواهد

 

_آي! اي تلويزيون! اي زنده گي خداساز! چه گونه شرح دهم لحظه ي كسالت آور خواب آلوده ي انديشيدن به خويش، من دار مي خواهم، من خواب

_خودم را بر مي دارم و با پا هاي ات مي روم

_پيراهني براي جهان بباف تلويزيون!

_و ما بباف را با "ف" فساد نوشتيم

_و با با فتني ها خودمان را دار زديم

 

شعر با هم:

م ندای انسان ،مسافر زمان ، هامون ،خرامنده ،خود شیفته

 

+ نوشته شده در Fri 2 May 2008ساعت 3 PM توسط م ندای انسان |


  "سمفونی من"

 

_ دو سه قدم آن طرف تر، زیر نور شدید خورشید وسط روز، نشسته ام، به دور دست خیره شده ام. چهره ام در دود محو می شود و ته سیگار روشن، پس از عبور از هزاران جهان بر روی علف های خشک جلوی سکو می افتد، دارد جان می دهد. به ساعت ام نگاه می کنم. ساعت مثل همیشه، ده و ده دقیقه است. من دارم به چه چیزی فکر می کنم و نمی دانم که در فکر من چه می گذرد. سعی می کنم با خودم فکر می کنم که الان در ذهن من چه می گذرد؟. نگاهی به ساعت ام می اندازم.ساعت ده و ده دقیقه است. سیگاری از جیب بغل کتم بیرون می آورم. می خواهم سیگارم را روشن می کنم که می بینم کبریت ندارم. نگاه می کنم و می بینم که ته سیگاری را که چند لحظه ی پیش به درون علف ها می اندازم هنوز روشن است. به سمت ته سیگار می دوم و ازهزاران دنیا می گذرم. از بین یک سری مکعب و دایره رد می شوم. یک جا یکدفعه پایم به سرم می خورد. یک قدم دیگر حرکت می کنم در همین حین کبریتی را که در دستم هست روشن می کنم و خودم هم نمی فهمم که این کبریت از کجا می آید؟ سیگارم را روشن می کنم و منتظر هستم تا کارگاه داستان بر گزار می شود.خب دود اول...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در Sun 20 Apr 2008ساعت 11 PM توسط م ندای انسان |


تقدیم به ژان بودریار...

فیلسوف و جامعه شناسی که واقعیت را در تاریکی فرو برد.

 

ژان عزیز!

در سکوتی معلق ام/ و سیاه و سفید های ابر و باد/ و حشیانه بر وجود ام تازیانه می زنند/ در برابر نیاز ام استاده ام/ عریان و بی نیاز/ به دور خویش می پیچم/ (با شهوتی وصف نا شدنی)/ و همچون مارمولک های دیوار های باغ های سرسبز بابل کهن/ بر وجود خویش می خزم/ تا مگر سپر تازیانه هایی شوم که پی در پی وجود نازک ام را می آزارند./

 

دوست تنهایی من!/

در این زهدان سست، توهمی را در هم پدیدار گشتیم/ ساعتی را در هم زیستیم/ و آن زمان که کرم های لولنده ی تکرار در تک و پوی بزم برده گی خویش/ مستانه و رقصانه/ در هم می لولیدند/ مرا به تنهایی نا پدیدار گشتی./

شعر من/ گذشته/ تاریخ/ ما/ پروپاگاندا/ ما/ هواشناس/ آینده/ و شعر تو/ همه چیز در ثقل خط باور ما، تنها توهمی دروغ بود/ (دنیایی که این گونه به ما اعطا شد)/

 

ژان من!/

دیشب در وضعیتی مطبوع/ که باد به تنهایی صورت ام را نوازش می داد/ و نور قرمز هم بسته گی به تنهایی عاشقانه دستان ام را می فشرد/ خرد مست ام را به برده گی کشاندم/ و اندیشه ی وهم ام را به عدم رساندم/ و آن گاه من بودم و اشک و حسرت/ تنها من بودم و بستر و خویش و لذت/ هم بستر ابر و باد سیاه و سفید و قرمز ام شدم/ و کام ام را به شهوتی ناب پالودم./

 

آری!/ دلقک غریب کاباره های لس و گس!/

این جا شهر آزاد با سلول های چارگوش بغل به بغل شیشه ای است/ از بی نهایت بودن و خواستن و عاشق شدن/ جز رد نا محسوس انگشتان دست و خشکیده های لب و پهنای بینی، باقی نیست/ اینجا، آزادی، تنها یک توهم زنده گی ساز است/ هویجی است در پیش دهان الاغی، تا خسته گی ناپذیر به زور چماق سرنوشت بجنبیم/ اینجا اندیشه را به یغما می برند/ به یاد اسکندر بزرگ و سلوکوس و مرد بزرگ ام کوروش کبیر/

 

ژان محبوب من!/

بی شک می دانی که در برده گی، عشق بزرگ ترین جرم است/ چرا که عشق تنها پاسخ توهم بی پایان آزادی است/ تنها دلیل مستانه ی نا متناهی عدالت/ آری عشق، برده گی را به دار می کشد و اختیار دروغین بیگاری را به زباله دانی عدم می فرستد/ عشق اختیار خویش بودن است/ انتخاب خود باختن است/ و این عین آزادی است/ و این جز آن عشق تاریخی برده گی پرور برده ساز رسانه ها است/

 

اما اینک/ ژان من!/

توده های کوچک موجودات شاید زنده/ زنده گی حقیرشان را/ در فاصله ی تولدی نا مفهوم/ و مرگ (این ترجمه ی برخورد و بیگاری)/ معنا می کنند/ توده هایی تولیدی که به خدمت گرفته می شوند/ بر هم می غلتند/ در هم می لولند/ بر خورد می کنند/ و زندگی، افسانه ی بازی است/ فرجام، معنای زنده گی است/ آری، این جا مفهوم قاعده ی قدرت است./ کدام طراح چموش پست/ این معادله ی ظالمانه را چید؟/ و در حل اش نیرنگ عبودیت را گذارد/ و این انسان، تنها، معادله ی آزاد بیگاری است/ و این انسان، تنها معادله ی آزاد بیگاری است./

 

+ نوشته شده در Fri 15 Feb 2008ساعت 4 AM توسط م ندای انسان |


به مترسکی که فیلسوف شد...

 

                                           

 

جسد اش را که به پزشکی قانونی بردند

سینه اش را که شکافتند

سفید پوشی گفت:

"طبیعی است!

زمانی که برای آخرین بار، آغوشی را می بوییده، نفس اش را در سینه حبس کرده تا بوی واپسین را از دست ندهد"

قلب اش را که شکافتند، دیگری گفت:

"طبیعی است! علت ایستادن قلب، نِگاهِشِ لحظه ای است که دیگر تکرار نمی شد"

هر کس چیزی گفت،

علت مرگ لبانی است که از ساعتی قبل مرگ غنچه مانده بود...

علت مرگ، تصویری بود که در چشمان بسته اش گویی هنوز هم تکرار می شد...

اما هیچ کدام از این ها تمام علت مرگ نبودند،

دلیل مرگ این بود که دیگر برای زنده گی اش دلیلی نبود...

 

+ نوشته شده در Mon 21 Jan 2008ساعت 3 AM توسط م ندای انسان |


 

                  

به تو فکر می کنم

این یک کلام شاعرانه است...

راستی!

سرما، مولکول های هوا را به آغوش یکدیگر می خواند...

بسته به  تو است که شهروند طبیعت باشی یا نه.

برف می آید و تخیلات ام عطش خواستن را ندارند ،

برف می آید و تخیلات ام برفی است

و ذرات خیال ام

خود را به سرمای هوا می سپارند ، پیچیده دردود سفید سیگارم...

در پایکوبی جشن سرما، سیگار در دستان ام می رقصد

و حلقه ی تخیلات اش را به دانه های برف می سپارد.

موسیقی ساعت دوازده، تکرار خستگی های کسالت آوری که حتی توان خمیازه کشیدن را نیز می ستاند...

موسیقی ساعت دوازده، تکرار خاطره ی هزار هزار سال نوری فاصله است بین من و تو...

و باز می گویم که به تو فکر می کنم یک کلام شاعرانه است...

سیاه،

 سفید،

 خاکستری

زیر بارش سنگین و با طمانینه ی برف به زانو در آمده شدم

سیاه،

 سفید ،

 خاکستری

سر به آسمان هیچ، به سپهر تهی، بلند کرده ام

زنده گی در برابر زنده گی

و چشمان در مانده ی من که شکست خورده به جهان می نگرند

و اینک مرگ در برابر مرگ...

خون در برابر خاک

 

+ نوشته شده در Wed 9 Jan 2008ساعت 11 PM توسط م ندای انسان |


وقتی سیگارم تمام شد

 

خواستم یک طناب بخرم

 

وقتی سیگارم تمام شد

 

خواستم سری به داروخانه بزنم

 

وقتی سیگارم تمام شد

 

خواستم تا قله ی کوهی که همین نزدیکی است بدوم

 

وقتی سیگارم تمام شد

 

خواستم ناگهان وسط خیابان بایستم

 

وقتی سیگارم تمام شد

 

تا دریا و حتی دریاچه و حتی رودخانه و حتی برکه ای کوچک و چه بسا تا نزدیکترین مرداب راه زیادی بود

 

وقتی سیگارم تمام شد

 

تیغ ها دیگر تیز نبودند و چاقوها دیگر نمی بریدند

 

وقتی سیگارم تمام شد

 

خانه ی کوچک ما گاز نداشت

 

وقتی سیگارم تمام شد

 

بنزین هم سهمیه بندی شده بود

 

وقتی سیگارم تمام شد

 

به یاد آوردم که سیگار بهمن من، ادامه ی ته سیگار های خاموش همای روشنفکری بود که در میان کتاب های انقلابی اش مرده بود...

 

وقتی سیگارم تمام شد به دکه ی سیگار فروشی رفتم و یک پاکت سیگار خریدم

 

آخر، هزار تومان بیشتر نداشتم

 

.

..

 

بدرود ...

 

تا شاید...

+ نوشته شده در Thu 13 Dec 2007ساعت 1 AM توسط م ندای انسان |


هیچ چیز نبود...

فقط سکوت...

تنهایی، خود را در سرتاسر  ؟ گسترده بود...

آن گاه که ؟، سکوت را خاموش کرد

تنهایی در وجود، پنهان شد...

.

..

...

نه!...  وجود، خطوط نقشه ی جغرافیای تنهایی شد...

می اندیشم که بین ویروس و موجود زنده...

و وجود بیمار...

.

..

...

نباید به خاطر بیاورم که

تنهایی، خود را در سرتاسر ؟ گسترده بود...

+ نوشته شده در Thu 6 Dec 2007ساعت 0 AM توسط م ندای انسان |


این که کابوس نیست...

 

شراب تلخ فلسفه بود... که از جام حماقت نوشیدم ،

 

 

شک نکن! که من فیلسوف ام

 

خِر خِر کلمات ام را ببین!

 

 

من با سرعت نور نگریختم...

 

با سرعت نور پرواز کردم ،

 

ثانیه ام ، سال ها شد...

 

و خالی تر از روز اول...

 

.

 

.

 

.

 

من و سرعت نور

 

.

 

..

 

...

 

ما سنگین ترین ، واژه ها را سرودیم...

 

غافل از اینکه کوانتومِ واژه های اشعار ما، جرم نداشت ،

 

 

این جا هیچ چیز قاطع نیست و همه چیز به نگاهی بستگی دارد...

 

کوچکترین چیز ها و حتی زنده گی...

 

.

 

.

 

.

 

من و سرعت نور

 

.

 

..

 

...

 

دور خودم که می چرخم، که می خندم...

 

می گوید:  "هوها هی!

 

زمین که به دور تو می چرخد، هذلولی تنگ تر می شود..."

 

با ریشه های پوسیده ی طناب ، بر روی دیوار ، با رنگ قرمز نوشتم: "من مردم و

امی..."

 

مرده ای به من گفت:" انسان ها ، به امید زنده اند ، انسان همیشه امیدوار است ، و وقتی

 

که به هدف اش می رسد می میرد، می پوچد."

 

یادم افتاد که زمین هم به دور خود می چرخد تا سالی ، نمی دانم،

 

سیصد و شصت و پنج بار،

 

خورشید گورستان را روشن کند.

 

به یاد آوردم که با سرعت نور به هدف

 

برخورد

 

 کَ...

 

+ نوشته شده در Thu 29 Nov 2007ساعت 1 AM توسط م ندای انسان |


...خوشا دیوانه ی آزاد

آن دم که تنهایی،

از عاقل رنجور می گریزد...

+ نوشته شده در Thu 29 Nov 2007ساعت 0 AM توسط م ندای انسان |


 

هنگامی که تو آمدی

                                               

                                     مبهوت

 

                                                سیگارم را در جیب پیراهن ام خاموش کردم...

+ نوشته شده در Sat 24 Nov 2007ساعت 2 AM توسط م ندای انسان |


بارانه!

اندیشه ام از کلام تهی است

و پوچی ام از زبان، گریزان...

ما فرزندان اشتباه زمان های پوسیده ایم...

ما مخلوقات خدایی هستیم که عدالت، تنها بهانه ی ظلمش بود...

ما را به صلیب ارزش آویختند

 و صلیب

 ارزش شد...

+ نوشته شده در Tue 20 Nov 2007ساعت 10 PM توسط م ندای انسان |


من می رقصد

و از کلام...

و قهوه جوش ، بی قهوه می لرزد

 

فردا،  من،  کجا رفت؟

من در میان دو پرانتز معکوس

خواب آرام بین تیغ های مشوش

 

من در تهوع دود سیگار های دم قرمز

من دزدیده می شود دیروز...

 

من در کشاکاش شهوت بودن

من در کشمکش لحظه های پوچ

من پاره پاره در سه بعد زمان

منحله ی تمول واژه های بی مکان

 

من عابر پیوسته ی نظم خویشتن است

من در قوس بسته ی بودن و نبودن است

 

من در تقید دو جهان نقطه است

من از شناسه های

   َ م،    ی،     َد

و  _یم  و   _ید و  َند

گریخت

 

من در توالی اعداد بی هدف

از مرد پست تر

و از زن رسواتر ندید

 

زمان، پریود...

دماسنج در دهان خورشید تب کرد

و ترکید

و ذهن ام خون شد...

+ نوشته شده در Wed 14 Nov 2007ساعت 0 AM توسط م ندای انسان |


نشسته بود پشت  پنجره ی اتاق

خورشید ، از غرب طلوع می کرد درست روبروی  پنجره ی اتاق

با اینکه هر بار قبل از حادثه، این تصویر را دیده بود

اما باز این موقع می نشست کنار پنجره ی اتاق...

 

و مثل دفعه ی قبل از روی کاناپه برخاست

و اتاق، خالی...

با احتیاط گام بر می داشت

تا مبادا وقتی که نیست پشت پنجره ی اتاق  

نور خورشید، تاریکی سرخ اتاق را بر هم زند

همه جا سرخ بود و پای ام مرطوب شد

به یاد آوردم که بار قبل،  پس از آن که خودم را کشتم

خون ام را از کف اتاق پاک نکردم

آن دفعه نیز فراموش کرده بود

که باید

قبل از آن که خود را بکشد

خون اش را  از کف اتاق پاک کند...

 

...شاید خیانت نکند پنجره ی اتاق

بار قبل فنجان را تمام سر کشیده بود

به سمت میز رفتم

گفتم:

" بفرمایید

                یک فنجان عقده ی داغ! "

نیمی از فنجان را سر کشیدم

و باقی اش را روی خون کف اتاق ریخت

آن قدر منقبض شدم که داشتم منفجر می شدم

فنجان از دست اش افتاد و شکست

و فهمید که من در کنار اش حضور ندارد پنجره ی اتاق

آری!

پنجره ی اتاق دید که عقیده ندارد

کودکی عقده ای فریاد کشید

و عقیده اش  شکست پنجره ی اتاق

خواست خیانت کند

به سوی اش دوید

پای اش به طناب دار گیر گرفت

و به بیرون  پرتاب شد از پنجره ی اتاق

دیدم که دارم سقوط می کنم

و هر لحظه می بینم

که اکنون

پرتاب شده ام

با خود گفتم

چه فرقی می کند که سرخ باشد یا آبی...

 

+ نوشته شده در Tue 6 Nov 2007ساعت 2 AM توسط م ندای انسان |


می خواهم تن ام را

تمام

پیشکش کنم

می خواهم جسم ام را

روان ام را

و تمام خودم را

به کسی دیگر دهم

 

هر کس که زیباتر باشد

و هر کس که اضطراب نگاه اش

تلنگری باشد

برای شکستن یک عقده ی متراکم

که من، سراسر عقده ام

که جهان، مرا به شدت سنگین کرده است

گویی تمام جرم کیهان

و تمام معنای کیان

در وجودم متراکم گشته است

 

سیاهچاله ای گشته ام

که نور همه چیز را می بلعم

لیک تاریک ام و کسی مرا نمی بیند

 

دیروز خودم را کشتم

و امروز نمی خواهم باز گردم

دیوانه وار، خود را غرق فضای سرخ اتاق خواب ام کردم

و در گوشه ای از این فضا به دنبال تاریکی می گردم

و تاریکی را درست همین جا یافتم...

 

+ نوشته شده در Tue 30 Oct 2007ساعت 10 AM توسط م ندای انسان |


 

 

            هیس!

 

                       آرام  بمیر...

+ نوشته شده در Mon 29 Oct 2007ساعت 6 PM توسط م ندای انسان |


صداهایی که رشته ی باریک احساس ام را می درند

و ضربان سکوت...

که می خواهند چشمان ام را از حدقه بیرون بیندازند

آن قدر آرام ام که با خود می اندیشم شاید مرده ام

اما دریغ از ذره ای خسته گی...

بی انگیزه می اندیشم

و بی هدف می نویسم

دردی نیست که مرا بیازارد

و حتی اتفاق کوچکی که مرا بخنداند...

کودکی بودم

 که می خواستم بزرگ باشم

و بزرگی هستم

که با خاطره ی کودکی هایم

در اندیشه ی این ام که چگونه خود را از سقف اتاق بازی کودکی ام

حلق آویز کنم

شاید کودکی بودم که با ابهام آرزوی این که می خواستم خود را حلق آویز کنم بزرگ شدم

اما برای چه بمیرم؟

همان طور که از خود می پرسم برای چه زنده گی کنم؟

نه نفرتی دارم از زنده گی که بخواهم بمیرم

و نه هراسی دارم از مرگ که اشتیاق به زیستن ام باشد

و چرا چیزی نپرسم؟

و در این دیلکتیک، پنهان شده ام

که چرا باید بپرسم؟

و این جا نقطه ی انسان است ...

نقطه ای که نه آغاز است و نه پایان

نقطه ای که همان حقیقت است

حقیقتی که می گوید:

                      " هیچ حقیقتی وجود ندارد"

حقیقتی که فریادزنان می گوید:

                      " من دروغ ام...  "

 

 

 

+ نوشته شده در Sat 27 Oct 2007ساعت 1 AM توسط م ندای انسان |


مهم نیست که فردایی باشد یا نباشد

مهم نیست که روزی دیگر همه چیز برای ام مهم گردد

مهم نیست که اکنون چیزهایی برای من مهم است

من در انتهای راه نیستم

من در ابتدای راه نیستم

من هیچ کجای هیچ راهی نیستم

مادامی که هیچ راهی وجود ندارد

چون هدفی وجود ندارد

و چون انگیزه ای وجود ندارد

و چون آینده ای نیست...

 

برای من که دیگر به منفعت خویش نمی اندیشم

که دیگر احساس تنهایی را با اسکناس خوش بر و رویی به نام عشق معامله نمی کنم

 

چه کسی می گوید که من انسان ام ولی نمی تواند پوچ شود؟

نه... نه... نگفتم که باید پوچ شود...

اما پوچی من از سرخورده گی نیست

و برای عشق من هیچ دلیلی وجود ندارد

چه خوب شد که عشق ام معامله نیست

مهم نیست که عاشق کسی باشم

هیچ چیز مهم نیست حتی همین جمله

+ نوشته شده در Sat 20 Oct 2007ساعت 2 PM توسط م ندای انسان |


همه عمر گشتیم

تا مگر

سخنی از ما به میان آید

تا یک لبخند کذایی، آویزه ی کنج لبان مان

خود را متواضعانه پنهان کند

 

زمان و مکان را

 در خواب آشفته ی خویش

 کش آوردم

 تا مگر تویی را بسازم

و به بهانه ی عشق

تصاحب ات کنم

تا در راستایی مداوم

تو را در ویران ساختن خویش

به سخنی در آورم

تا یک برق آشکار را در چشمان ام

و اندوهی رسوا را در چهره ام

به تو نمایش دهم

تا مفتخرانه بگویم

دوستت دارم

تا شاهانه به زیر آیم

 

تو بهانه ای بودی در بر پایی امپراطوری پاره گی من

تو انگیزه ای بودی

تا دوباره تنها شوم

 

هان!

دیوانه بودیم!

زندگی را برپا ساختیم!

تا از تنهایی به تنهایی برسیم؟

آری!

ما تنها ییم...

و بودن را دستاویز احساس با شکوه نبودن ساختیم

من تنها یم

و تو نبودنی...

+ نوشته شده در Fri 19 Oct 2007ساعت 1 AM توسط م ندای انسان |


راز استمرار هستی/ و خصلت دو گانه ی عشق/ فشاری که از زمین به تن ام وارد می آید/ و نتی که در پس خروار نت های دیگر، باز هم غالب اش، تکراری است/ و زمانی که می گویی، زمان وجود نداشت/ و جایی که می گویی، هیچ جایی نبود/ و باز همین ترتیب همیشه گی زمان و مکان/ جهانی که گویی همه چیز اش قافیه های کلام سرراست نظم گرفته است/ و شعری که در یک بسته ی کج مبهم دوست ات دارم ویران می شود/

وه! که قافیه سرودن و سخن راندن پوچی ام را می آزارد/ هر چه می کوشم تا در کناره ی خط ساحلی خشکی و دریا بجنبم، وای که موج های پر حجم زمان، مرا هجمه می آورند/ و می خواهند مرا به سوی عمیق ترین جای دریا ببرند/ نفس ام را در زیر خروار ها آب بستانند/ و تن ام را مرده به ساحل باز گردانند/ تازه اگر طعمه ی مرغان ماهی خوار و کوسه های درنده نشوم/ و هستی در همان اولین لحظه ای که زمان/ در من/ پدیدار گشت/ همچون آب دماغ کودکی/ کسل آور و چندش ناک/ در برابر ام آویزان شد/ و هر چه زمان می گذشت، کیهان آویزان، می غلتید و از خورش من سنگین تر شد/ و من اینجا، منتظر چکیدن این آویز ام/ تا تمام آن چه را که سیاه چاله های هستی با بی رحمی از من دزدیدند/ باز ستانم/ اما دریغ و افسوس که بر جرم تخیلات ام، لحظه به لحظه افزوده می شود/ و این قانون جاذبه ی گرانشی، لحظه به لحظه وجود ام را در خود اش می بلعد/ آخر در کدامین زمان، زمان مغرور جاودانه خواه از هم می پاشد/ و طومار هستی پلید/ در هم پیچیده می شود/

 بزرگ ترین فاجعه رخ داد/ بزرگ ترین دزدی اتفاق افتاد/ و هیچ کس مجازات نشد/ و هیچ شخصی مواخذه نگشت/ و همه چیز در زیبایی راز گل سرخ پنهان شد/ و زمان، در راس آیین سرمایه داری جهانی محافظه کار/ زبان را کالای مصرفی عمومی ما کرد/ تا بدین سان یوغ بنده گی بر گردن ما نهد/ و در برده گی و بی گاری ما/ شکم اش را از تخیلات ما/ از توهمات ما/ پر تر کند/ اندیشه/ بازار آزاد کالای مصرفی زبان/ تا محتاج تر از هر زمان/ در پی قدرت و ثروت و شهوت و شهرت/ و به دنبال آینده و هدف و انگیزه/ جاودانه برده گی کنیم/ و شعر/ و عشق/ و هنر/ تنها چیزی که از کشمکش من و هستی باقی مانده است/ عشق و شعر و هنری/ که یک سر اش در دستان من است/ و سر دیگر اش در چنگال هستی است/ ای کیهان پتیاره!/ بی شک بدان! که نخ کلاف در هم پیچیده ی تو را خواهم کشید/ هیکل زشت و خپل ات را لاغر و هیچ خواهم کرد/ تا ای بیهوده! با نخ هایی که از من دزدیدی/ دوباره خویش را ببافم/

+ نوشته شده در Mon 15 Oct 2007ساعت 1 AM توسط م ندای انسان |


بغما بر ایم و بغما خر ایم و یغما گر ایم

تن را از تن بیرون می بریم

تا در بندی که در بنده گی خویش بر گردن اش نهادیم

آزادوار بر تن نازنین اش بتازیم

من که ام؟

مرد عشق سخت، در تن های آزاد

من که ام؟

التماس آزاد دست نا یافتنی، در تن های مالامال از غم

من که ام؟

آدم

آه و دم

 

من که ام؟

وسوسه ی تنهایی، در عقده ی شهوت چسبان دو گانه ای که نمی شود.

 

آدم...

            نه...

                        آه و دم...

 

من رونده ی دالان های پر پیچ و خم پنهانی ام

                                               

                                                 من پاهای دونده ی گریزام

 

آدم

            آه و دم

فقط من، جریان آرمانی آرامش ام در سنگلاخ های طبیعی کشمکش

من نیز چون تو ام

در اندیشه ی حفظ بکر تنهایی ام

تنهایی ای که مقدس می شود

پس چون عاشقان در مسلخ عشق، معشوق را قربانی مقدس خویش می کنیم.

+ نوشته شده در Thu 11 Oct 2007ساعت 1 AM توسط م ندای انسان |


آن دم که باز تو را

در بی کران پیرامون ات تنها دیدم

بینایی ام در اعوجاج چشمه ی جوشان شوری کدر افتاد

بی اختیار گریستم

بی اختیار شیون سر دادم

تا در نا بینایی دیده گان ام

وجود غم گرفته ات را...

از پژواک خسته ی شیون ام در یابم

بی هدف به سوی ات دویدم

دستی نامرئی

همچون آواری سنگین

مرا به نا متناهی التماس پرتاب کرد

و تو

با نگاهی بی تفاوت

دیدی که چگونه گرداب توهم مرا بلعید...

و در این خاموشی هر بار که به یاد تو می افتم

تن لرزان ام مدفون غلظت سیال شوری می شود

هر لحظه موج های سنگین انتظار ام را

 صخره های سر سخت فراموشی می شکند

و ذهن ام صحنه ی کشمکش امواج و صخره ها است

 

زیبای من!

کلمات ام را در برابر ات می رقصانم

که دریای مواج من هیچ گاه آرام نشد

فقط می بایست شنای در این اقیانوس طوفانی را می آموختم

آری! زیبای من!

آموختم

خویش را در این اقیانوس عمیق

غرق کردم.

 

+ نوشته شده در Sat 6 Oct 2007ساعت 0 AM توسط م ندای انسان |


نمی خواهم عاشق نباشم

و نمی خواهم که عشق مرا به ویرانی بکشاند

و نمی خواهم که عشق گذر گاه تکامل و عظمت من باشد

 

عشقی را می خواهم که برای اش دلیلی ندارم

عشقی را می خواهم که برای اش انگیزه ای ندارم

عشقی را می خواهم که مرا به زنده گی امید ندهد و مرا از مرگ نهراساند

 

عشقی که شهوت اش انگشتان ات را خشک کند

 

عشقی که همواره با یک نمی دانم توام باشد

عشقی را که (در عین با هم بودن) سراسر غربت، اما نه نیاز باشد

 

و اینک عشقی دارم به وسعت آفرینش

عشقی به وسعت پوچی

 

+ نوشته شده در Fri 5 Oct 2007ساعت 2 AM توسط م ندای انسان |


در کنار اش هستم

دوش به دوش من می آید

دستان لطیف اش را در دستان ام می گذارد

آن گونه که در شهوتی بی نطیر می خواهم با او بروم

( لیک ) او نمی رود

او خود رفتن است

نفرینی ابدی دچار من شده

که گویی نباید کسی را به جبر بخوانم

و با کسی به جبر بمانم

لبان اش وسوسه آمیز مرا می خواند

لیک آن دم که می خواهم لبان اش را ببوسم

از من روی بر می گرداند

سر ام را بین دو پستان اش می فشارم

سینه اش را می مکم

 

رقص آرام پیراهن فیروزه ای اش در امواج زمان دل ام را می لرزاند

به سوی اش می روم تا سخت در آغوش ام بفشارم اش

اما

تن گریزان اش را در پیراهم رقصان فیروزه ای اش

پنهان می کند

 

و چشمان شیطنت وار درشت اش را به چشمان ام می دوزد

 

و مو های مشکی اش را بالای سر اش بسته

 

عاشقانه به سوی اش دویدم

تا همه چیز ام را ( و حتی من را )

 از من بگیرد

( تا جز هبیت با شکوه انسان حتی من هم نمانم )

تا لباس ها و نقاب های فریبنده ی ساخته گی

در شتابی طاقت فرسا از من فرو ریزد

تا چهره ی عاشق ام را و تن عریان آماده ام را به او بنمایم

 

هیچ گاه حتی در بی خبری ام

وحتی در نادانی ام

چشم از من برنداشت

 

اما دریغ که تنها یک لحظه کیهان نگذاشت تا تن عریان ام را ببیند

تا اطمینان یابد که من و او از یک جنس ایم

بانوی فیروزه ای پوش

عاشقانه در ذهن ام شهوت تو را می پرورانم

مرا میازار

دست ام را بگیر

 

من نیز چون تو رفتن ام

 

بگذار تا لبان ات را ببوسم

بگذار تا در تو بپیچم

 

بگذار تا با تو بپوچم

بگذار که بی یکدیگر محو نمی شویم

وگرنه باید تا ابد درد آزرنده ی بودن را

در جسم لطیف مان تحمل کنیم

 

بانوی فیروزه ای پوش

مرا دریاب ....

بگذار تا به آن ها بگویم که "بودن" دزدی زبر است

بگذار تا با هم پوچی را به آن ها بیاموزیم

بگذار تا تجربه ی شیرین با چون تو بودن را

در پس لذت های دروغین اشان نشان دهیم

بگذار تا بیهوده گی زنده گی را به آن ها نشان دهیم

بگذار تا بگویم لباس های چرکین گند گرفته شان را از تن برون کنند

بگذار تا عریانی درخشنده ( ی تاریک ) شان را در یابند

بگذار تا بفهمند ه ما جز تو نیستیم

بانوی فیروزه ای پوش من

مرا دریاب

می دانم که تو نیز چون من سخت مشتاقی

تا یکدیگر را در آغوش بکشیم

آری

اینک

 من آمده ام

 تا بروم

آری لبان ات را بر لبان ام بگذار

که سخت عطش تو را دارم

+ نوشته شده در Fri 5 Oct 2007ساعت 2 AM توسط م ندای انسان |


گپ گپ   تاپ تاپ

هی خون! تا کی دیوار های قلب ام را می کوبی؟

بی شرف پشت این دیوار که چیزی نیست

خس خس   هوف هوف

هی نفس ! تا کی به آه ریه های ام را می دری؟

بی بته پشت این لباس پوسیده چیزی نیست

در اوج آدم بودن ام

در اوج شیرینی و شوری بلعیدن ام

آلت ام لباس سفید ام را بی اجازه ی من زرد کرد

آلتی که در پس اش نسلی نبود ...

چه آسوده تاریکی بودن ام را

به زردی یاس اش آلود

و آن لحطه ی شوم، تنها یک لحظه مثل ابری در طوفان پیچید و محو شد

و شکر باز دسیسه ی فراموشی یاس ام را چید

و توان بودن ام را در گریه ی بی خوابی

سه بار شیون گون

برون دادم

چه فایده که مرگ هم دروغ می گوید

 

در دست ام را به طاق پنجره ی قدیمی آشپزخانه تکیه دادم

تا بار سنگین جسم ام را استوار نگاه دارد

 

و باز این قانون طبیعی اینرسی

نکبت گون

اصطکاک وار

پاهای گریزنده ی رفتن ام را فلج کرد

تا مبادا سر بخورم

و مغز ام در هم بستری با زمین متلاشی شود

های ....

خوشا دیوانه ی آزاد 

آن دم که تنهایی نیز از عاقل رنجور می گریزد

 

نوشتن ام نیز دسیسه ی پنهان شکر بود...

اشک ام و آب بینی ام در هم خلط می شود

تا معجون تنهایی ام با شتاب به زمین سخت بچکد

ای کاش تا ریه های ام نیز با دود سیگار پر شود

ای کاش تا طبیعت نیز راه انطباق دود و ریه را نیابد

ای کاش...

+ نوشته شده در Fri 5 Oct 2007ساعت 2 AM توسط م ندای انسان |


خودکار بیک

خودکار بیک

خودکار بیک

 

دیر زمانی است که خودکار بیک در دست نگرفته ام

با آن جوهری که از فرانسه وارد می شد

سر زمین سرد آرزو های محو شده ی من

سرزمینی که سر انجام یه ؟آرزوی گم شدن ات می رسی

سر زمینی که در آن در می یابی زنده گی تنها فاصله ی دو مرگ است

زمان به وجود آمده ای است برای درک این که نباید باشی

جایی است برای مردن

جایی است برای نبودن

جایی برای پوچیدن

ازیلو رایژا شوکانته

این بار دود بهانه ی گریستن ام شد

ای بابا ...

این آقا تنها است

ااااه

فرانتس لاوی روکووی ایو ویو

ابلو بلو رانی تز تس کُ آن

بایمادول

ترامادول 100

ایوان زُ آرا تا نا شی وی چی

اپرا  ونجلیز و خط خطی

حالی برای چیدن نیست

حالی برای انتخاب نیست

لیسا لیم

آرا کانتو از پل ناری لوقامه

افسانه های کهن

باز غرق شدم

نونو افیو شه چه

امن سانسور شد

خودکار را به زور در دست نگاه می دارم

بیک نیست

شیک هم نیست

امروز جای خودکار بیک را روان نویس های براق فشاری گرفته

وللش بابا

بی خیال همه چی

دیگه گند اش بالا اومده

صدای فالش رو بی خیال

هق هق بیداری رو بی خیال

انت رایسُ کاپانچی

رایزُ گابانشی

همه چیز مثل اسهال روان شد

گور پدر نظم

نقطه ی پایان رو بی خیال

فرصت بودن رو بی خیال

این بود که ه ه ه بی خیال

خودکار بیک ...

مانت رادی فالیو

ابی آن تو رفت ژاق

به یاد غلطک ها خشک خودکار بیک

که نوشتن را برای ام خاطره انگیز ساخت

 

+ نوشته شده در Fri 5 Oct 2007ساعت 2 AM توسط م ندای انسان |


در آن سکوت سنگین که سقوط قطره آبی به درون آب

(بدون صدا)

                        و تموج آب جیوه ای،

                                                            آخرین چکش وتصویر زندگی توست

که بند بند وجود نازکت را لز هم می درد!

                                                و در خفقانی منقبض، که با دهان دوخته ات

                                    در ذهن

                                                            اندیشه ی فریادی لرزا را می پرورانی!

            ای میراث خوار جهان کهن

                                                ای دندانه دندانه شده

                                                            میراث ÷وسیده ی کهن را یه آتش می کشی،

            و جهانی نوین

                                    عرضه می داری

                        جهانی بدون ارزش

                                    جهانی بدون باید

                                                جهانی بدون تولد

                                                            جهانی بدون مرگ

                                                                        بدون درد

                                                                        بدون بند

                                                                        بدون شکنجه...

آآآآآآآآآه

و تو در آن هنگام در می یابی که از خویش

                                                            تنهاتری

                                    و این تنها ارزشی است که پی به آن می بری.

    دوستت دارم...

 ای جوشش تنهایی من...

+ نوشته شده در Fri 5 Oct 2007ساعت 2 AM توسط م ندای انسان |


دهقانی سالخورده شکوه می برد ...

به مالیات های گزاف می اندیشد و به پول زیادی که بدهی دارد ...

اشک در چشمان ام حلقه می زند، وقتی می گوید جهنم اینجاست ...

و پوزخند ام را هنگامی که نام خدا را می آورد با نگاهی دنبال می کند.

بهشت عقده ی فروخورده ی رنج کشیده گان و جهنم انتقام مبهم ستمدیده گان

و

خدا...

مادر بزرگ پیر ام را دوست دارم...

زمان بسیاری با او زیستم و حال، او بیمار است و من تنها به خود ام

(که شاید هم نه...)

ایمان دارم.

من قانون را می شناسم

دروغی که هزاران سال بر انسان حکم راند،

حماسه ای که تنها از ضعف برخاست...

من به آن چه که افتاد گرفتار گردن ام...

دیوانه گان!

زنده گی را به بهشت می فروشند؟!

و انسانیت را به عدل دروغین خداوند موهوم؟!

کجاست یاری دهنده ای که مرا یاری رساند؟

آزادی تان را دزدیده اند و خردتان را خموش...

زندانی در ذهن ات ...

این عفریته های پست فطرت...

فریاد می کشم، زنده گی می دهم و رسانه ها تاب مقاومت ندارند...

می گویند خدایی دوباره زاده شد!!!

خداوند بر زمین هبوط کرد!!!

دهان هاشان را گِل بگیرند!

(این دزدان سودجو... این پادشهان پنهان...)

من از خداوند صحبت نمی کنم...

من زندگی می دهم تا بگویم

 

 

من انسان ام ...

 

 

اگر چه ندانم ، اما خریت را ادامه نمی دهم،

می کوشم بدانم لیک خرافه پرست نیستم.

من انسان ام

و

تو بیدار شو...

که خواب و بیداری دروغ است...

 

 

"آرام باش و آرامش ده."

 

حال از زمین انسانی به آسمان هبوط می کند.

 

 

دیگر هنگامه ی دولت دروغین تو به پایان آمده است.

من را بکش... که نمی توانی...

من انسان ام...

نمی میرم،

حیوان نی ام که خون ام در قربان گاه افزون طلبی تو پایان راه ام شود.

من انسان ام...

من جاویدم.

و خدا، بهانه ی دروغ قدرت خواهی و ستمگری تو پست فطرت است...

اما دیگر وقت بیگاری انسان به پایان رسید...

زنجیر ذهن را انسان می درد...

زمان ستم تا کی؟...

گرسنگی و فقر و دستان خداخواه تا کی؟...      

فلاکت و تقدس تا کی؟...      آیین (و دین) و حکومت ظلم تا کی؟...

زجر تا کی؟... پستی تا کی؟... گریه تا کی؟... بندگی تا کی؟...

بیدارشو...

بیدار شو، ای خواب زده....

ای خواب زده...ای به خواب ات زجر را پسندیده بیدار شو...         تاکی؟...

در تهوع گناه و ثواب ام

و در سخره ی خطا و صواب...

ثروت خواهی تا کی؟.... فزون طلبی تا کی؟....

بهانه ای به نام انگیزه تا کی؟... و دروغی به نام هدف تا کی؟...

هدف این جااست...

زیر پاهای ات لگد مال اش کردی... و انگیزه حتی به تو نزدیک هم نیست...

حماقت است...

هی!

انگیزه تویی و هدف انسانیت است...

"آرام باش و آرامش ده."

 

"آرام باش و آرامش ده."

 

"آرام باش و آرامش ده."

 

"آرام باش و آرامش ده."

 

 

م.ندای انسان

اردیبهشت 86

+ نوشته شده در Thu 27 Sep 2007ساعت 3 AM توسط م ندای انسان |