تبليغاتX
ندای انسان

 

 

من!

ندای انسان!

امروز...

روز 21 ماه اردیبهشت سال 1387 هجری خورشیدی...

و در این ساعت

درست ساعت 10:10':35" به وقت خویش و ??:??':??" به وقت دیگران

در پی یک اغمای طولانی،

مرگ خویش را اعلام می دارم.

 

این پیامی است برای شروع نوشته شدن پیام های نانوشته ی دیگران...

نوشته شدن آن چه که دیگران از آن می گریزند.

آن چه که ما را می هراساند،

موجد اضطراب های ماست،

ملتقای نا هم رس خطوط واژه ی مبهمی است که آن را سرنوشت می نامیم.

آن چه که به فراموشی اش سپردیم،

در حالی که در تک تک واژه های ما،

در "صفر صفر" زمان و مکان ما،

در ابر و باد رویداد ها ی مان،

در ژرفای زنده گی مان،

در تلویزیون و رادیو و کتاب ها و امواج،

و حتی در خطوط در هم پیچیده ی تلفن ها، بین نقطه نقطه ی مکالمه ی مان،

در بین امواج تاریک احساسات پاکیزه مان،

در فاصله ی هیچ بین انتخاب ها مان

در هیچ همه مان و در همه ی هیچ مان،

بی فاصله ی هیچ مان، در پی مان آمد و ما کورکورانه بی خبر، از تعقیب زیرکانه ی دقیق اش از او می گریختیم.

چه ساده بودیم، که از او گرختیم،

و چه احمق که به خدایان و زنده گی و انتخاب دل بستیم.

هوم!این آغاز رمزگان انفجار یک بمب خلاء است.

و اینک زنده گی، "دشمن مردم آزاد، مغلوب شد."*

 

بدرود ای عزیزان!

بدرود! تا عریانی این زنده گی پوچ...

 

DEATH

 

* "the Lord of the Rings_Part:1, Talkson.J.R.R"

 

 

+ نوشته شده در Sat 10 May 2008ساعت 6 PM توسط م ندای انسان |


 

 

ابرانسان عزیز!

دارم نابود می شم...
چیزی که همیشه آرزوش رو داشتم...
یک روز عهدی با خودم بستم که هنوز برام ارزش داره...
رو به کیهان ایستادم و فریاد زدم که یا تو و این نظم دروغین مزخرفت رو از پا در میارم و یا تو با تمام قدرتی که داری من رو از پا در میاری و این وسط هیچ حالت دیگه ای رخ نمی ده و هیچ انعطاف و سازشی نخواهد بود.
الان این کیهان و تمام نظم دروغی مزخرفش داره با قدرت من رو حذف می کنه و من هم کماکان باهاش سازش نکردم و نخواهم کرد.
کیهان داره من رو نابود می کنه.این یک بازی ای بود که از اولش هم آخرش مشخص بود. کیهان در هر صورت بازنده بود.
بهت تبریک می گم.
تو یک ابر انسان هستی.
و من ندای تو هستم.
ندای خودت رو فراموش نکن که ندای تو هیچ وقت تو را فراموش نمی کنه.

 

+ نوشته شده در Sat 10 May 2008ساعت 3 PM توسط م ندای انسان |


گفتمان تلويزيون

 

_سكوت هياهووار زنده گي ام را مي شكافد

_و زنده گي، مرا در دايره ي خويش محبوس مي دارد

_من بوس مي خواهم

_به بيراهه مي روم از صداي اشك هاي ات

_من تنها بودم، تنها، تنها، تو دامن ات را چين، چين، چين

 

_هاي! اي تلويزيون خاموش! من بي پوچي هيچ ام

_و پيام ات را بي هيچ نشانه اي در خاطرم مي گذرانم

_و جادوي جعبه اي ات را پياله پياله سر مي كشم

_اشك هاي ات مردن ام را مي خواهد

_و مردن ام زير نديدن ات كوه هاي زاگرس را

 

_آي! اي تلويزيون! در زمان خاك خورده، من خاطره ي يك خداوند اسكيزوفرني هستم

_و بلند كه مي شوم كوتاه تر مي شود همه چيز

_مثل تبسمي از ميان برف پاك كن ها

_خيس تن ات صداي باران را مي ريزد از چشمان ات

_ريق رحمت را سر مي كشم آخر، عزب ميان سالي ام، دل ام امشب فحش مي خواهد

 

_آي! اي تلويزيون! اي زنده گي خداساز! چه گونه شرح دهم لحظه ي كسالت آور خواب آلوده ي انديشيدن به خويش، من دار مي خواهم، من خواب

_خودم را بر مي دارم و با پا هاي ات مي روم

_پيراهني براي جهان بباف تلويزيون!

_و ما بباف را با "ف" فساد نوشتيم

_و با با فتني ها خودمان را دار زديم

 

شعر با هم:

م ندای انسان ،مسافر زمان ، هامون ،خرامنده ،خود شیفته

 

+ نوشته شده در Fri 2 May 2008ساعت 3 PM توسط م ندای انسان |


  "سمفونی من"

 

_ دو سه قدم آن طرف تر، زیر نور شدید خورشید وسط روز، نشسته ام، به دور دست خیره شده ام. چهره ام در دود محو می شود و ته سیگار روشن، پس از عبور از هزاران جهان بر روی علف های خشک جلوی سکو می افتد، دارد جان می دهد. به ساعت ام نگاه می کنم. ساعت مثل همیشه، ده و ده دقیقه است. من دارم به چه چیزی فکر می کنم و نمی دانم که در فکر من چه می گذرد. سعی می کنم با خودم فکر می کنم که الان در ذهن من چه می گذرد؟. نگاهی به ساعت ام می اندازم.ساعت ده و ده دقیقه است. سیگاری از جیب بغل کتم بیرون می آورم. می خواهم سیگارم را روشن می کنم که می بینم کبریت ندارم. نگاه می کنم و می بینم که ته سیگاری را که چند لحظه ی پیش به درون علف ها می اندازم هنوز روشن است. به سمت ته سیگار می دوم و ازهزاران دنیا می گذرم. از بین یک سری مکعب و دایره رد می شوم. یک جا یکدفعه پایم به سرم می خورد. یک قدم دیگر حرکت می کنم در همین حین کبریتی را که در دستم هست روشن می کنم و خودم هم نمی فهمم که این کبریت از کجا می آید؟ سیگارم را روشن می کنم و منتظر هستم تا کارگاه داستان بر گزار می شود.خب دود اول...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در Sun 20 Apr 2008ساعت 11 PM توسط م ندای انسان |


تقدیم به ژان بودریار...

فیلسوف و جامعه شناسی که واقعیت را در تاریکی فرو برد.

 

ژان عزیز!

در سکوتی معلق ام/ و سیاه و سفید های ابر و باد/ و حشیانه بر وجود ام تازیانه می زنند/ در برابر نیاز ام استاده ام/ عریان و بی نیاز/ به دور خویش می پیچم/ (با شهوتی وصف نا شدنی)/ و همچون مارمولک های دیوار های باغ های سرسبز بابل کهن/ بر وجود خویش می خزم/ تا مگر سپر تازیانه هایی شوم که پی در پی وجود نازک ام را می آزارند./

 

دوست تنهایی من!/

در این زهدان سست، توهمی را در هم پدیدار گشتیم/ ساعتی را در هم زیستیم/ و آن زمان که کرم های لولنده ی تکرار در تک و پوی بزم برده گی خویش/ مستانه و رقصانه/ در هم می لولیدند/ مرا به تنهایی نا پدیدار گشتی./

شعر من/ گذشته/ تاریخ/ ما/ پروپاگاندا/ ما/ هواشناس/ آینده/ و شعر تو/ همه چیز در ثقل خط باور ما، تنها توهمی دروغ بود/ (دنیایی که این گونه به ما اعطا شد)/

 

ژان من!/

دیشب در وضعیتی مطبوع/ که باد به تنهایی صورت ام را نوازش می داد/ و نور قرمز هم بسته گی به تنهایی عاشقانه دستان ام را می فشرد/ خرد مست ام را به برده گی کشاندم/ و اندیشه ی وهم ام را به عدم رساندم/ و آن گاه من بودم و اشک و حسرت/ تنها من بودم و بستر و خویش و لذت/ هم بستر ابر و باد سیاه و سفید و قرمز ام شدم/ و کام ام را به شهوتی ناب پالودم./

 

آری!/ دلقک غریب کاباره های لس و گس!/

این جا شهر آزاد با سلول های چارگوش بغل به بغل شیشه ای است/ از بی نهایت بودن و خواستن و عاشق شدن/ جز رد نا محسوس انگشتان دست و خشکیده های لب و پهنای بینی، باقی نیست/ اینجا، آزادی، تنها یک توهم زنده گی ساز است/ هویجی است در پیش دهان الاغی، تا خسته گی ناپذیر به زور چماق سرنوشت بجنبیم/ اینجا اندیشه را به یغما می برند/ به یاد اسکندر بزرگ و سلوکوس و مرد بزرگ ام کوروش کبیر/

 

ژان محبوب من!/

بی شک می دانی که در برده گی، عشق بزرگ ترین جرم است/ چرا که عشق تنها پاسخ توهم بی پایان آزادی است/ تنها دلیل مستانه ی نا متناهی عدالت/ آری عشق، برده گی را به دار می کشد و اختیار دروغین بیگاری را به زباله دانی عدم می فرستد/ عشق اختیار خویش بودن است/ انتخاب خود باختن است/ و این عین آزادی است/ و این جز آن عشق تاریخی برده گی پرور برده ساز رسانه ها است/

 

اما اینک/ ژان من!/

توده های کوچک موجودات شاید زنده/ زنده گی حقیرشان را/ در فاصله ی تولدی نا مفهوم/ و مرگ (این ترجمه ی برخورد و بیگاری)/ معنا می کنند/ توده هایی تولیدی که به خدمت گرفته می شوند/ بر هم می غلتند/ در هم می لولند/ بر خورد می کنند/ و زندگی، افسانه ی بازی است/ فرجام، معنای زنده گی است/ آری، این جا مفهوم قاعده ی قدرت است./ کدام طراح چموش پست/ این معادله ی ظالمانه را چید؟/ و در حل اش نیرنگ عبودیت را گذارد/ و این انسان، تنها، معادله ی آزاد بیگاری است/ و این انسان، تنها معادله ی آزاد بیگاری است./

 

+ نوشته شده در Fri 15 Feb 2008ساعت 4 AM توسط م ندای انسان |


به مترسکی که فیلسوف شد...

 

                                           

 

جسد اش را که به پزشکی قانونی بردند

سینه اش را که شکافتند

سفید پوشی گفت:

"طبیعی است!

زمانی که برای آخرین بار، آغوشی را می بوییده، نفس اش را در سینه حبس کرده تا بوی واپسین را از دست ندهد"

قلب اش را که شکافتند، دیگری گفت:

"طبیعی است! علت ایستادن قلب، نِگاهِشِ لحظه ای است که دیگر تکرار نمی شد"

هر کس چیزی گفت،

علت مرگ لبانی است که از ساعتی قبل مرگ غنچه مانده بود...

علت مرگ، تصویری بود که در چشمان بسته اش گویی هنوز هم تکرار می شد...

اما هیچ کدام از این ها تمام علت مرگ نبودند،

دلیل مرگ این بود که دیگر برای زنده گی اش دلیلی نبود...

 

+ نوشته شده در Mon 21 Jan 2008ساعت 3 AM توسط م ندای انسان |


 

                  

به تو فکر می کنم

این یک کلام شاعرانه است...

راستی!

سرما، مولکول های هوا را به آغوش یکدیگر می خواند...

بسته به  تو است که شهروند طبیعت باشی یا نه.

برف می آید و تخیلات ام عطش خواستن را ندارند ،

برف می آید و تخیلات ام برفی است

و ذرات خیال ام

خود را به سرمای هوا می سپارند ، پیچیده دردود سفید سیگارم...

در پایکوبی جشن سرما، سیگار در دستان ام می رقصد

و حلقه ی تخیلات اش را به دانه های برف می سپارد.

موسیقی ساعت دوازده، تکرار خستگی های کسالت آوری که حتی توان خمیازه کشیدن را نیز می ستاند...

موسیقی ساعت دوازده، تکرار خاطره ی هزار هزار سال نوری فاصله است بین من و تو...

و باز می گویم که به تو فکر می کنم یک کلام شاعرانه است...

سیاه،

 سفید،

 خاکستری

زیر بارش سنگین و با طمانینه ی برف به زانو در آمده شدم

سیاه،

 سفید ،

 خاکستری

سر به آسمان هیچ، به سپهر تهی، بلند کرده ام

زنده گی در برابر زنده گی

و چشمان در مانده ی من که شکست خورده به جهان می نگرند

و اینک مرگ در برابر مرگ...

خون در برابر خاک

 

+ نوشته شده در Wed 9 Jan 2008ساعت 11 PM توسط م ندای انسان |


وقتی سیگارم تمام شد

 

خواستم یک طناب بخرم

 

وقتی سیگارم تمام شد

 

خواستم سری به داروخانه بزنم

 

وقتی سیگارم تمام شد

 

خواستم تا قله ی کوهی که همین نزدیکی است بدوم

 

وقتی سیگارم تمام شد

 

خواستم ناگهان وسط خیابان بایستم

 

وقتی سیگارم تمام شد

 

تا دریا و حتی دریاچه و حتی رودخانه و حتی برکه ای کوچک و چه بسا تا نزدیکترین مرداب راه زیادی بود

 

وقتی سیگارم تمام شد

 

تیغ ها دیگر تیز نبودند و چاقوها دیگر نمی بریدند

 

وقتی سیگارم تمام شد

 

خانه ی کوچک ما گاز نداشت

 

وقتی سیگارم تمام شد

 

بنزین هم سهمیه بندی شده بود

 

وقتی سیگارم تمام شد

 

به یاد آوردم که سیگار بهمن من، ادامه ی ته سیگار های خاموش همای روشنفکری بود که در میان کتاب های انقلابی اش مرده بود...

 

وقتی سیگارم تمام شد به دکه ی سیگار فروشی رفتم و یک پاکت سیگار خریدم

 

آخر، هزار تومان بیشتر نداشتم

 

.

..

 

بدرود ...

 

تا شاید...

+ نوشته شده در Thu 13 Dec 2007ساعت 1 AM توسط م ندای انسان |


هیچ چیز نبود...

فقط سکوت...

تنهایی، خود را در سرتاسر  ؟ گسترده بود...

آن گاه که ؟، سکوت را خاموش کرد

تنهایی در وجود، پنهان شد...

.

..

...

نه!...  وجود، خطوط نقشه ی جغرافیای تنهایی شد...

می اندیشم که بین ویروس و موجود زنده...

و وجود بیمار...

.

..

...

نباید به خاطر بیاورم که

تنهایی، خود را در سرتاسر ؟ گسترده بود...

+ نوشته شده در Thu 6 Dec 2007ساعت 0 AM توسط م ندای انسان |


این که کابوس نیست...

 

شراب تلخ فلسفه بود... که از جام حماقت نوشیدم ،

 

 

شک نکن! که من فیلسوف ام

 

خِر خِر کلمات ام را ببین!

 

 

من با سرعت نور نگریختم...

 

با سرعت نور پرواز کردم ،

 

ثانیه ام ، سال ها شد...

 

و خالی تر از روز اول...

 

.

 

.

 

.

 

من و سرعت نور

 

.

 

..

 

...

 

ما سنگین ترین ، واژه ها را سرودیم...

 

غافل از اینکه کوانتومِ واژه های اشعار ما، جرم نداشت ،

 

 

این جا هیچ چیز قاطع نیست و همه چیز به نگاهی بستگی دارد...

 

کوچکترین چیز ها و حتی زنده گی...

 

.

 

.

 

.

 

من و سرعت نور

 

.

 

..

 

...

 

دور خودم که می چرخم، که می خندم...

 

می گوید:  "هوها هی!

 

زمین که به دور تو می چرخد، هذلولی تنگ تر می شود..."

 

با ریشه های پوسیده ی طناب ، بر روی دیوار ، با رنگ قرمز نوشتم: "من مردم و

امی..."

 

مرده ای به من گفت:" انسان ها ، به امید زنده اند ، انسان همیشه امیدوار است ، و وقتی

 

که به هدف اش می رسد می میرد، می پوچد."

 

یادم افتاد که زمین هم به دور خود می چرخد تا سالی ، نمی دانم،

 

سیصد و شصت و پنج بار،

 

خورشید گورستان را روشن کند.

 

به یاد آوردم که با سرعت نور به هدف

 

برخورد

 

 کَ...

 

+ نوشته شده در Thu 29 Nov 2007ساعت 1 AM توسط م ندای انسان |


...خوشا دیوانه ی آزاد

آن دم که تنهایی،

از عاقل رنجور می گریزد...

+ نوشته شده در Thu 29 Nov 2007ساعت 0 AM توسط م ندای انسان |


 

هنگامی که تو آمدی

                                               

                                     مبهوت

 

                                                سیگارم را در جیب پیراهن ام خاموش کردم...

+ نوشته شده در Sat 24 Nov 2007ساعت 2 AM توسط م ندای انسان |


بارانه!

اندیشه ام از کلام تهی است

و پوچی ام از زبان، گریزان...

ما فرزندان اشتباه زمان های پوسیده ایم...

ما مخلوقات خدایی هستیم که عدالت، تنها بهانه ی ظلمش بود...

ما را به صلیب ارزش آویختند

 و صلیب

 ارزش شد...

+ نوشته شده در Tue 20 Nov 2007ساعت 10 PM توسط م ندای انسان |


من می رقصد

و از کلام...

و قهوه جوش ، بی قهوه می لرزد

 

فردا،  من،  کجا رفت؟

من در میان دو پرانتز معکوس

خواب آرام بین تیغ های مشوش

 

من در تهوع دود سیگار های دم قرمز

من دزدیده می شود دیروز...

 

من در کشاکاش شهوت بودن

من در کشمکش لحظه های پوچ

من پاره پاره در سه بعد زمان

منحله ی تمول واژه های بی مکان

 

من عابر پیوسته ی نظم خویشتن است

من در قوس بسته ی بودن و نبودن است

 

من در تقید دو جهان نقطه است

من از شناسه های

   َ م،    ی،     َد

و  _یم  و   _ید و  َند

گریخت

 

من در توالی اعداد بی هدف

از مرد پست تر

و از زن رسواتر ندید

 

زمان، پریود...

دماسنج در دهان خورشید تب کرد

و ترکید

و ذهن ام خون شد...

+ نوشته شده در Wed 14 Nov 2007ساعت 0 AM توسط م ندای انسان |


نشسته بود پشت  پنجره ی اتاق

خورشید ، از غرب طلوع می کرد درست روبروی  پنجره ی اتاق

با اینکه هر بار قبل از حادثه، این تصویر را دیده بود

اما باز این موقع می نشست کنار پنجره ی اتاق...

 

و مثل دفعه ی قبل از روی کاناپه برخاست

و اتاق، خالی...

با احتیاط گام بر می داشت

تا مبادا وقتی که نیست پشت پنجره ی اتاق  

نور خورشید، تاریکی سرخ اتاق را بر هم زند

همه جا سرخ بود و پای ام مرطوب شد

به یاد آوردم که بار قبل،  پس از آن که خودم را کشتم

خون ام را از کف اتاق پاک نکردم

آن دفعه نیز فراموش کرده بود

که باید

قبل از آن که خود را بکشد

خون اش را  از کف اتاق پاک کند...

 

...شاید خیانت نکند پنجره ی اتاق

بار قبل فنجان را تمام سر کشیده بود

به سمت میز رفتم

گفتم:

" بفرمایید

                یک فنجان عقده ی داغ! "

نیمی از فنجان را سر کشیدم

و باقی اش را روی خون کف اتاق ریخت

آن قدر منقبض شدم که داشتم منفجر می شدم

فنجان از دست اش افتاد و شکست

و فهمید که من در کنار اش حضور ندارد پنجره ی اتاق

آری!

پنجره ی اتاق دید که عقیده ندارد

کودکی عقده ای فریاد کشید

و عقیده اش  شکست پنجره ی اتاق

خواست خیانت کند

به سوی اش دوید

پای اش به طناب دار گیر گرفت

و به بیرون  پرتاب شد از پنجره ی اتاق

دیدم که دارم سقوط می کنم

و هر لحظه می بینم

که اکنون

پرتاب شده ام

با خود گفتم

چه فرقی می کند که سرخ باشد یا آبی...

 

+ نوشته شده در Tue 6 Nov 2007ساعت 2 AM توسط م ندای انسان |