مهم نیست که فردایی باشد یا نباشد
مهم نیست که روزی دیگر همه چیز برای ام مهم گردد
مهم نیست که اکنون چیزهایی برای من مهم است
من در انتهای راه نیستم
من در ابتدای راه نیستم
من هیچ کجای هیچ راهی نیستم
مادامی که هیچ راهی وجود ندارد
چون هدفی وجود ندارد
و چون انگیزه ای وجود ندارد
و چون آینده ای نیست...
برای من که دیگر به منفعت خویش نمی اندیشم
که دیگر احساس تنهایی را با اسکناس خوش بر و رویی به نام عشق معامله نمی کنم
چه کسی می گوید که من انسان ام ولی نمی تواند پوچ شود؟
نه... نه... نگفتم که باید پوچ شود...
اما پوچی من از سرخورده گی نیست
و برای عشق من هیچ دلیلی وجود ندارد
چه خوب شد که عشق ام معامله نیست
مهم نیست که عاشق کسی باشم
هیچ چیز مهم نیست حتی همین جمله
همه عمر گشتیم
تا مگر
سخنی از ما به میان آید
تا یک لبخند کذایی، آویزه ی کنج لبان مان
خود را متواضعانه پنهان کند
زمان و مکان را
در خواب آشفته ی خویش
کش آوردم
تا مگر تویی را بسازم
و به بهانه ی عشق
تصاحب ات کنم
تا در راستایی مداوم
تو را در ویران ساختن خویش
به سخنی در آورم
تا یک برق آشکار را در چشمان ام
و اندوهی رسوا را در چهره ام
به تو نمایش دهم
تا مفتخرانه بگویم
دوستت دارم
تا شاهانه به زیر آیم
تو بهانه ای بودی در بر پایی امپراطوری پاره گی من
تو انگیزه ای بودی
تا دوباره تنها شوم
هان!
دیوانه بودیم!
زندگی را برپا ساختیم!
تا از تنهایی به تنهایی برسیم؟
آری!
ما تنها ییم...
و بودن را دستاویز احساس با شکوه نبودن ساختیم
من تنها یم
و تو نبودنی...
راز استمرار هستی/ و خصلت دو گانه ی عشق/ فشاری که از زمین به تن ام وارد می آید/ و نتی که در پس خروار نت های دیگر، باز هم غالب اش، تکراری است/ و زمانی که می گویی، زمان وجود نداشت/ و جایی که می گویی، هیچ جایی نبود/ و باز همین ترتیب همیشه گی زمان و مکان/ جهانی که گویی همه چیز اش قافیه های کلام سرراست نظم گرفته است/ و شعری که در یک بسته ی کج مبهم دوست ات دارم ویران می شود/
وه! که قافیه سرودن و سخن راندن پوچی ام را می آزارد/ هر چه می کوشم تا در کناره ی خط ساحلی خشکی و دریا بجنبم، وای که موج های پر حجم زمان، مرا هجمه می آورند/ و می خواهند مرا به سوی عمیق ترین جای دریا ببرند/ نفس ام را در زیر خروار ها آب بستانند/ و تن ام را مرده به ساحل باز گردانند/ تازه اگر طعمه ی مرغان ماهی خوار و کوسه های درنده نشوم/ و هستی در همان اولین لحظه ای که زمان/ در من/ پدیدار گشت/ همچون آب دماغ کودکی/ کسل آور و چندش ناک/ در برابر ام آویزان شد/ و هر چه زمان می گذشت، کیهان آویزان، می غلتید و از خورش من سنگین تر شد/ و من اینجا، منتظر چکیدن این آویز ام/ تا تمام آن چه را که سیاه چاله های هستی با بی رحمی از من دزدیدند/ باز ستانم/ اما دریغ و افسوس که بر جرم تخیلات ام، لحظه به لحظه افزوده می شود/ و این قانون جاذبه ی گرانشی، لحظه به لحظه وجود ام را در خود اش می بلعد/ آخر در کدامین زمان، زمان مغرور جاودانه خواه از هم می پاشد/ و طومار هستی پلید/ در هم پیچیده می شود/
بزرگ ترین فاجعه رخ داد/ بزرگ ترین دزدی اتفاق افتاد/ و هیچ کس مجازات نشد/ و هیچ شخصی مواخذه نگشت/ و همه چیز در زیبایی راز گل سرخ پنهان شد/ و زمان، در راس آیین سرمایه داری جهانی محافظه کار/ زبان را کالای مصرفی عمومی ما کرد/ تا بدین سان یوغ بنده گی بر گردن ما نهد/ و در برده گی و بی گاری ما/ شکم اش را از تخیلات ما/ از توهمات ما/ پر تر کند/ اندیشه/ بازار آزاد کالای مصرفی زبان/ تا محتاج تر از هر زمان/ در پی قدرت و ثروت و شهوت و شهرت/ و به دنبال آینده و هدف و انگیزه/ جاودانه برده گی کنیم/ و شعر/ و عشق/ و هنر/ تنها چیزی که از کشمکش من و هستی باقی مانده است/ عشق و شعر و هنری/ که یک سر اش در دستان من است/ و سر دیگر اش در چنگال هستی است/ ای کیهان پتیاره!/ بی شک بدان! که نخ کلاف در هم پیچیده ی تو را خواهم کشید/ هیکل زشت و خپل ات را لاغر و هیچ خواهم کرد/ تا ای بیهوده! با نخ هایی که از من دزدیدی/ دوباره خویش را ببافم/
بغما بر ایم و بغما خر ایم و یغما گر ایم
تن را از تن بیرون می بریم
تا در بندی که در بنده گی خویش بر گردن اش نهادیم
آزادوار بر تن نازنین اش بتازیم
من که ام؟
مرد عشق سخت، در تن های آزاد
من که ام؟
التماس آزاد دست نا یافتنی، در تن های مالامال از غم
من که ام؟
آدم
آه و دم
من که ام؟
وسوسه ی تنهایی، در عقده ی شهوت چسبان دو گانه ای که نمی شود.
آدم...
نه...
آه و دم...
من رونده ی دالان های پر پیچ و خم پنهانی ام
من پاهای دونده ی گریزام
آدم
آه و دم
فقط من، جریان آرمانی آرامش ام در سنگلاخ های طبیعی کشمکش
من نیز چون تو ام
در اندیشه ی حفظ بکر تنهایی ام
تنهایی ای که مقدس می شود
پس چون عاشقان در مسلخ عشق، معشوق را قربانی مقدس خویش می کنیم.
آن دم که باز تو را
در بی کران پیرامون ات تنها دیدم
بینایی ام در اعوجاج چشمه ی جوشان شوری کدر افتاد
بی اختیار گریستم
بی اختیار شیون سر دادم
تا در نا بینایی دیده گان ام
وجود غم گرفته ات را...
از پژواک خسته ی شیون ام در یابم
بی هدف به سوی ات دویدم
دستی نامرئی
همچون آواری سنگین
مرا به نا متناهی التماس پرتاب کرد
و تو
با نگاهی بی تفاوت
دیدی که چگونه گرداب توهم مرا بلعید...
و در این خاموشی هر بار که به یاد تو می افتم
تن لرزان ام مدفون غلظت سیال شوری می شود
هر لحظه موج های سنگین انتظار ام را
صخره های سر سخت فراموشی می شکند
و ذهن ام صحنه ی کشمکش امواج و صخره ها است
زیبای من!
کلمات ام را در برابر ات می رقصانم
که دریای مواج من هیچ گاه آرام نشد
فقط می بایست شنای در این اقیانوس طوفانی را می آموختم
آری! زیبای من!
آموختم
خویش را در این اقیانوس عمیق
غرق کردم.
نمی خواهم عاشق نباشم
و نمی خواهم که عشق مرا به ویرانی بکشاند
و نمی خواهم که عشق گذر گاه تکامل و عظمت من باشد
عشقی را می خواهم که برای اش دلیلی ندارم
عشقی را می خواهم که برای اش انگیزه ای ندارم
عشقی را می خواهم که مرا به زنده گی امید ندهد و مرا از مرگ نهراساند
عشقی که شهوت اش انگشتان ات را خشک کند
عشقی که همواره با یک نمی دانم توام باشد
عشقی را که (در عین با هم بودن) سراسر غربت، اما نه نیاز باشد
و اینک عشقی دارم به وسعت آفرینش
عشقی به وسعت پوچی
در کنار اش هستم
دوش به دوش من می آید
دستان لطیف اش را در دستان ام می گذارد
آن گونه که در شهوتی بی نطیر می خواهم با او بروم
( لیک ) او نمی رود
او خود رفتن است
نفرینی ابدی دچار من شده
که گویی نباید کسی را به جبر بخوانم
و با کسی به جبر بمانم
لبان اش وسوسه آمیز مرا می خواند
لیک آن دم که می خواهم لبان اش را ببوسم
از من روی بر می گرداند
سر ام را بین دو پستان اش می فشارم
سینه اش را می مکم
رقص آرام پیراهن فیروزه ای اش در امواج زمان دل ام را می لرزاند
به سوی اش می روم تا سخت در آغوش ام بفشارم اش
اما
تن گریزان اش را در پیراهم رقصان فیروزه ای اش
پنهان می کند
و چشمان شیطنت وار درشت اش را به چشمان ام می دوزد
و مو های مشکی اش را بالای سر اش بسته
عاشقانه به سوی اش دویدم
تا همه چیز ام را ( و حتی من را )
از من بگیرد
( تا جز هبیت با شکوه انسان حتی من هم نمانم )
تا لباس ها و نقاب های فریبنده ی ساخته گی
در شتابی طاقت فرسا از من فرو ریزد
تا چهره ی عاشق ام را و تن عریان آماده ام را به او بنمایم
هیچ گاه حتی در بی خبری ام
وحتی در نادانی ام
چشم از من برنداشت
اما دریغ که تنها یک لحظه کیهان نگذاشت تا تن عریان ام را ببیند
تا اطمینان یابد که من و او از یک جنس ایم
بانوی فیروزه ای پوش
عاشقانه در ذهن ام شهوت تو را می پرورانم
مرا میازار
دست ام را بگیر
من نیز چون تو رفتن ام
بگذار تا لبان ات را ببوسم
بگذار تا در تو بپیچم
بگذار تا با تو بپوچم
بگذار که بی یکدیگر محو نمی شویم
وگرنه باید تا ابد درد آزرنده ی بودن را
در جسم لطیف مان تحمل کنیم
بانوی فیروزه ای پوش
مرا دریاب ....
بگذار تا به آن ها بگویم که "بودن" دزدی زبر است
بگذار تا با هم پوچی را به آن ها بیاموزیم
بگذار تا تجربه ی شیرین با چون تو بودن را
در پس لذت های دروغین اشان نشان دهیم
بگذار تا بیهوده گی زنده گی را به آن ها نشان دهیم
بگذار تا بگویم لباس های چرکین گند گرفته شان را از تن برون کنند
بگذار تا عریانی درخشنده ( ی تاریک ) شان را در یابند
بگذار تا بفهمند ه ما جز تو نیستیم
بانوی فیروزه ای پوش من
مرا دریاب
می دانم که تو نیز چون من سخت مشتاقی
تا یکدیگر را در آغوش بکشیم
آری
اینک
من آمده ام
تا بروم
آری لبان ات را بر لبان ام بگذار
که سخت عطش تو را دارم
گپ گپ تاپ تاپ
هی خون! تا کی دیوار های قلب ام را می کوبی؟
بی شرف پشت این دیوار که چیزی نیست
خس خس هوف هوف
هی نفس ! تا کی به آه ریه های ام را می دری؟
بی بته پشت این لباس پوسیده چیزی نیست
در اوج آدم بودن ام
در اوج شیرینی و شوری بلعیدن ام
آلت ام لباس سفید ام را بی اجازه ی من زرد کرد
آلتی که در پس اش نسلی نبود ...
چه آسوده تاریکی بودن ام را
به زردی یاس اش آلود
و آن لحطه ی شوم، تنها یک لحظه مثل ابری در طوفان پیچید و محو شد
و شکر باز دسیسه ی فراموشی یاس ام را چید
و توان بودن ام را در گریه ی بی خوابی
سه بار شیون گون
برون دادم
چه فایده که مرگ هم دروغ می گوید
در دست ام را به طاق پنجره ی قدیمی آشپزخانه تکیه دادم
تا بار سنگین جسم ام را استوار نگاه دارد
و باز این قانون طبیعی اینرسی
نکبت گون
اصطکاک وار
پاهای گریزنده ی رفتن ام را فلج کرد
تا مبادا سر بخورم
و مغز ام در هم بستری با زمین متلاشی شود
های ....
خوشا دیوانه ی آزاد
آن دم که تنهایی نیز از عاقل رنجور می گریزد
نوشتن ام نیز دسیسه ی پنهان شکر بود...
اشک ام و آب بینی ام در هم خلط می شود
تا معجون تنهایی ام با شتاب به زمین سخت بچکد
ای کاش تا ریه های ام نیز با دود سیگار پر شود
ای کاش تا طبیعت نیز راه انطباق دود و ریه را نیابد
ای کاش...
خودکار بیک
خودکار بیک
خودکار بیک
دیر زمانی است که خودکار بیک در دست نگرفته ام
با آن جوهری که از فرانسه وارد می شد
سر زمین سرد آرزو های محو شده ی من
سرزمینی که سر انجام یه ؟آرزوی گم شدن ات می رسی
سر زمینی که در آن در می یابی زنده گی تنها فاصله ی دو مرگ است
زمان به وجود آمده ای است برای درک این که نباید باشی
جایی است برای مردن
جایی است برای نبودن
جایی برای پوچیدن
ازیلو رایژا شوکانته
این بار دود بهانه ی گریستن ام شد
ای بابا ...
این آقا تنها است
ااااه
فرانتس لاوی روکووی ایو ویو
ابلو بلو رانی تز تس کُ آن
بایمادول
ترامادول 100
ایوان زُ آرا تا نا شی وی چی
اپرا ونجلیز و خط خطی
حالی برای چیدن نیست
حالی برای انتخاب نیست
لیسا لیم
آرا کانتو از پل ناری لوقامه
افسانه های کهن
باز غرق شدم
نونو افیو شه چه
امن سانسور شد
خودکار را به زور در دست نگاه می دارم
بیک نیست
شیک هم نیست
امروز جای خودکار بیک را روان نویس های براق فشاری گرفته
وللش بابا
بی خیال همه چی
دیگه گند اش بالا اومده
صدای فالش رو بی خیال
هق هق بیداری رو بی خیال
انت رایسُ کاپانچی
رایزُ گابانشی
همه چیز مثل اسهال روان شد
گور پدر نظم
نقطه ی پایان رو بی خیال
فرصت بودن رو بی خیال
این بود که ه ه ه بی خیال
خودکار بیک ...
مانت رادی فالیو
ابی آن تو رفت ژاق
به یاد غلطک ها خشک خودکار بیک
که نوشتن را برای ام خاطره انگیز ساخت
در آن سکوت سنگین که سقوط قطره آبی به درون آب
(بدون صدا)
و تموج آب جیوه ای،
آخرین چکش وتصویر زندگی توست
که بند بند وجود نازکت را لز هم می درد!
و در خفقانی منقبض، که با دهان دوخته ات
در ذهن
اندیشه ی فریادی لرزا را می پرورانی!
ای میراث خوار جهان کهن
ای دندانه دندانه شده
میراث ÷وسیده ی کهن را یه آتش می کشی،
و جهانی نوین
عرضه می داری
جهانی بدون ارزش
جهانی بدون باید
جهانی بدون تولد
جهانی بدون مرگ
بدون درد
بدون بند
بدون شکنجه...
آآآآآآآآآه
و تو در آن هنگام در می یابی که از خویش
تنهاتری
و این تنها ارزشی است که پی به آن می بری.
دوستت دارم...
ای جوشش تنهایی من...
دهقانی سالخورده شکوه می برد ...
به مالیات های گزاف می اندیشد و به پول زیادی که بدهی دارد ...
اشک در چشمان ام حلقه می زند، وقتی می گوید جهنم اینجاست ...
و پوزخند ام را هنگامی که نام خدا را می آورد با نگاهی دنبال می کند.
بهشت عقده ی فروخورده ی رنج کشیده گان و جهنم انتقام مبهم ستمدیده گان
و
خدا...
مادر بزرگ پیر ام را دوست دارم...
زمان بسیاری با او زیستم و حال، او بیمار است و من تنها به خود ام
(که شاید هم نه...)
ایمان دارم.
من قانون را می شناسم
دروغی که هزاران سال بر انسان حکم راند،
حماسه ای که تنها از ضعف برخاست...
من به آن چه که افتاد گرفتار گردن ام...
دیوانه گان!
زنده گی را به بهشت می فروشند؟!
و انسانیت را به عدل دروغین خداوند موهوم؟!
کجاست یاری دهنده ای که مرا یاری رساند؟
آزادی تان را دزدیده اند و خردتان را خموش...
زندانی در ذهن ات ...
این عفریته های پست فطرت...
فریاد می کشم، زنده گی می دهم و رسانه ها تاب مقاومت ندارند...
می گویند خدایی دوباره زاده شد!!!
خداوند بر زمین هبوط کرد!!!
دهان هاشان را گِل بگیرند!
(این دزدان سودجو... این پادشهان پنهان...)
من از خداوند صحبت نمی کنم...
من زندگی می دهم تا بگویم
من انسان ام ...
اگر چه ندانم ، اما خریت را ادامه نمی دهم،
می کوشم بدانم لیک خرافه پرست نیستم.
من انسان ام
و
تو بیدار شو...
که خواب و بیداری دروغ است...
"آرام باش و آرامش ده."
حال از زمین انسانی به آسمان هبوط می کند.
دیگر هنگامه ی دولت دروغین تو به پایان آمده است.
من را بکش... که نمی توانی...
من انسان ام...
نمی میرم،
حیوان نی ام که خون ام در قربان گاه افزون طلبی تو پایان راه ام شود.
من انسان ام...
من جاویدم.
و خدا، بهانه ی دروغ قدرت خواهی و ستمگری تو پست فطرت است...
اما دیگر وقت بیگاری انسان به پایان رسید...
زنجیر ذهن را انسان می درد...
زمان ستم تا کی؟...
گرسنگی و فقر و دستان خداخواه تا کی؟...
فلاکت و تقدس تا کی؟... آیین (و دین) و حکومت ظلم تا کی؟...
زجر تا کی؟... پستی تا کی؟... گریه تا کی؟... بندگی تا کی؟...
بیدارشو...
بیدار شو، ای خواب زده....
ای خواب زده...ای به خواب ات زجر را پسندیده بیدار شو... تاکی؟...
در تهوع گناه و ثواب ام
و در سخره ی خطا و صواب...
ثروت خواهی تا کی؟.... فزون طلبی تا کی؟....
بهانه ای به نام انگیزه تا کی؟... و دروغی به نام هدف تا کی؟...
هدف این جااست...
زیر پاهای ات لگد مال اش کردی... و انگیزه حتی به تو نزدیک هم نیست...
حماقت است...
هی!
انگیزه تویی و هدف انسانیت است...
"آرام باش و آرامش ده."
"آرام باش و آرامش ده."
"آرام باش و آرامش ده."
"آرام باش و آرامش ده."
م.ندای انسان
اردیبهشت 86
