تبليغاتX
ندای انسان

بارانه!

اندیشه ام از کلام تهی است

و پوچی ام از زبان، گریزان...

ما فرزندان اشتباه زمان های پوسیده ایم...

ما مخلوقات خدایی هستیم که عدالت، تنها بهانه ی ظلمش بود...

ما را به صلیب ارزش آویختند

 و صلیب

 ارزش شد...

+ نوشته شده در Tue 20 Nov 2007ساعت 10 PM توسط م ندای انسان |


من می رقصد

و از کلام...

و قهوه جوش ، بی قهوه می لرزد

 

فردا،  من،  کجا رفت؟

من در میان دو پرانتز معکوس

خواب آرام بین تیغ های مشوش

 

من در تهوع دود سیگار های دم قرمز

من دزدیده می شود دیروز...

 

من در کشاکاش شهوت بودن

من در کشمکش لحظه های پوچ

من پاره پاره در سه بعد زمان

منحله ی تمول واژه های بی مکان

 

من عابر پیوسته ی نظم خویشتن است

من در قوس بسته ی بودن و نبودن است

 

من در تقید دو جهان نقطه است

من از شناسه های

   َ م،    ی،     َد

و  _یم  و   _ید و  َند

گریخت

 

من در توالی اعداد بی هدف

از مرد پست تر

و از زن رسواتر ندید

 

زمان، پریود...

دماسنج در دهان خورشید تب کرد

و ترکید

و ذهن ام خون شد...

+ نوشته شده در Wed 14 Nov 2007ساعت 0 AM توسط م ندای انسان |


نشسته بود پشت  پنجره ی اتاق

خورشید ، از غرب طلوع می کرد درست روبروی  پنجره ی اتاق

با اینکه هر بار قبل از حادثه، این تصویر را دیده بود

اما باز این موقع می نشست کنار پنجره ی اتاق...

 

و مثل دفعه ی قبل از روی کاناپه برخاست

و اتاق، خالی...

با احتیاط گام بر می داشت

تا مبادا وقتی که نیست پشت پنجره ی اتاق  

نور خورشید، تاریکی سرخ اتاق را بر هم زند

همه جا سرخ بود و پای ام مرطوب شد

به یاد آوردم که بار قبل،  پس از آن که خودم را کشتم

خون ام را از کف اتاق پاک نکردم

آن دفعه نیز فراموش کرده بود

که باید

قبل از آن که خود را بکشد

خون اش را  از کف اتاق پاک کند...

 

...شاید خیانت نکند پنجره ی اتاق

بار قبل فنجان را تمام سر کشیده بود

به سمت میز رفتم

گفتم:

" بفرمایید

                یک فنجان عقده ی داغ! "

نیمی از فنجان را سر کشیدم

و باقی اش را روی خون کف اتاق ریخت

آن قدر منقبض شدم که داشتم منفجر می شدم

فنجان از دست اش افتاد و شکست

و فهمید که من در کنار اش حضور ندارد پنجره ی اتاق

آری!

پنجره ی اتاق دید که عقیده ندارد

کودکی عقده ای فریاد کشید

و عقیده اش  شکست پنجره ی اتاق

خواست خیانت کند

به سوی اش دوید

پای اش به طناب دار گیر گرفت

و به بیرون  پرتاب شد از پنجره ی اتاق

دیدم که دارم سقوط می کنم

و هر لحظه می بینم

که اکنون

پرتاب شده ام

با خود گفتم

چه فرقی می کند که سرخ باشد یا آبی...

 

+ نوشته شده در Tue 6 Nov 2007ساعت 2 AM توسط م ندای انسان |


می خواهم تن ام را

تمام

پیشکش کنم

می خواهم جسم ام را

روان ام را

و تمام خودم را

به کسی دیگر دهم

 

هر کس که زیباتر باشد

و هر کس که اضطراب نگاه اش

تلنگری باشد

برای شکستن یک عقده ی متراکم

که من، سراسر عقده ام

که جهان، مرا به شدت سنگین کرده است

گویی تمام جرم کیهان

و تمام معنای کیان

در وجودم متراکم گشته است

 

سیاهچاله ای گشته ام

که نور همه چیز را می بلعم

لیک تاریک ام و کسی مرا نمی بیند

 

دیروز خودم را کشتم

و امروز نمی خواهم باز گردم

دیوانه وار، خود را غرق فضای سرخ اتاق خواب ام کردم

و در گوشه ای از این فضا به دنبال تاریکی می گردم

و تاریکی را درست همین جا یافتم...

 

+ نوشته شده در Tue 30 Oct 2007ساعت 10 AM توسط م ندای انسان |


 

 

            هیس!

 

                       آرام  بمیر...

+ نوشته شده در Mon 29 Oct 2007ساعت 6 PM توسط م ندای انسان |


صداهایی که رشته ی باریک احساس ام را می درند

و ضربان سکوت...

که می خواهند چشمان ام را از حدقه بیرون بیندازند

آن قدر آرام ام که با خود می اندیشم شاید مرده ام

اما دریغ از ذره ای خسته گی...

بی انگیزه می اندیشم

و بی هدف می نویسم

دردی نیست که مرا بیازارد

و حتی اتفاق کوچکی که مرا بخنداند...

کودکی بودم

 که می خواستم بزرگ باشم

و بزرگی هستم

که با خاطره ی کودکی هایم

در اندیشه ی این ام که چگونه خود را از سقف اتاق بازی کودکی ام

حلق آویز کنم

شاید کودکی بودم که با ابهام آرزوی این که می خواستم خود را حلق آویز کنم بزرگ شدم

اما برای چه بمیرم؟

همان طور که از خود می پرسم برای چه زنده گی کنم؟

نه نفرتی دارم از زنده گی که بخواهم بمیرم

و نه هراسی دارم از مرگ که اشتیاق به زیستن ام باشد

و چرا چیزی نپرسم؟

و در این دیلکتیک، پنهان شده ام

که چرا باید بپرسم؟

و این جا نقطه ی انسان است ...

نقطه ای که نه آغاز است و نه پایان

نقطه ای که همان حقیقت است

حقیقتی که می گوید:

                      " هیچ حقیقتی وجود ندارد"

حقیقتی که فریادزنان می گوید:

                      " من دروغ ام...  "

 

 

 

+ نوشته شده در Sat 27 Oct 2007ساعت 1 AM توسط م ندای انسان |