وقتی سیگارم تمام شد
خواستم یک طناب بخرم
وقتی سیگارم تمام شد
خواستم سری به داروخانه بزنم
وقتی سیگارم تمام شد
خواستم تا قله ی کوهی که همین نزدیکی است بدوم
وقتی سیگارم تمام شد
خواستم ناگهان وسط خیابان بایستم
وقتی سیگارم تمام شد
تا دریا و حتی دریاچه و حتی رودخانه و حتی برکه ای کوچک و چه بسا تا نزدیکترین مرداب راه زیادی بود
وقتی سیگارم تمام شد
تیغ ها دیگر تیز نبودند و چاقوها دیگر نمی بریدند
وقتی سیگارم تمام شد
خانه ی کوچک ما گاز نداشت
وقتی سیگارم تمام شد
بنزین هم سهمیه بندی شده بود
وقتی سیگارم تمام شد
به یاد آوردم که سیگار بهمن من، ادامه ی ته سیگار های خاموش همای روشنفکری بود که در میان کتاب های انقلابی اش مرده بود...
وقتی سیگارم تمام شد به دکه ی سیگار فروشی رفتم و یک پاکت سیگار خریدم
آخر، هزار تومان بیشتر نداشتم
.
..
بدرود ...
تا شاید...
هیچ چیز نبود...
فقط سکوت...
تنهایی، خود را در سرتاسر ؟ گسترده بود...
آن گاه که ؟، سکوت را خاموش کرد
تنهایی در وجود، پنهان شد...
.
..
...
نه!... وجود، خطوط نقشه ی جغرافیای تنهایی شد...
می اندیشم که بین ویروس و موجود زنده...
و وجود بیمار...
.
..
...
نباید به خاطر بیاورم که
تنهایی، خود را در سرتاسر ؟ گسترده بود...
این که کابوس نیست...
شراب تلخ فلسفه بود... که از جام حماقت نوشیدم ،
شک نکن! که من فیلسوف ام
خِر خِر کلمات ام را ببین!
من با سرعت نور نگریختم...
با سرعت نور پرواز کردم ،
ثانیه ام ، سال ها شد...
و خالی تر از روز اول...
.
.
.
من و سرعت نور
.
..
...
ما سنگین ترین ، واژه ها را سرودیم...
غافل از اینکه کوانتومِ واژه های اشعار ما، جرم نداشت ،
این جا هیچ چیز قاطع نیست و همه چیز به نگاهی بستگی دارد...
کوچکترین چیز ها و حتی زنده گی...
.
.
.
من و سرعت نور
.
..
...
دور خودم که می چرخم، که می خندم...
می گوید: "هوها هی!
زمین که به دور تو می چرخد، هذلولی تنگ تر می شود..."
با ریشه های پوسیده ی طناب ، بر روی دیوار ، با رنگ قرمز نوشتم: "من مردم و
امی..."
مرده ای به من گفت:" انسان ها ، به امید زنده اند ، انسان همیشه امیدوار است ، و وقتی
که به هدف اش می رسد می میرد، می پوچد."
یادم افتاد که زمین هم به دور خود می چرخد تا سالی ، نمی دانم،
سیصد و شصت و پنج بار،
خورشید گورستان را روشن کند.
به یاد آوردم که با سرعت نور به هدف
برخورد
کَ...
...خوشا دیوانه ی آزاد
آن دم که تنهایی،
از عاقل رنجور می گریزد...
هنگامی که تو آمدی
مبهوت
سیگارم را در جیب پیراهن ام خاموش کردم...

