تبليغاتX
ندای انسان

وقتی سیگارم تمام شد

 

خواستم یک طناب بخرم

 

وقتی سیگارم تمام شد

 

خواستم سری به داروخانه بزنم

 

وقتی سیگارم تمام شد

 

خواستم تا قله ی کوهی که همین نزدیکی است بدوم

 

وقتی سیگارم تمام شد

 

خواستم ناگهان وسط خیابان بایستم

 

وقتی سیگارم تمام شد

 

تا دریا و حتی دریاچه و حتی رودخانه و حتی برکه ای کوچک و چه بسا تا نزدیکترین مرداب راه زیادی بود

 

وقتی سیگارم تمام شد

 

تیغ ها دیگر تیز نبودند و چاقوها دیگر نمی بریدند

 

وقتی سیگارم تمام شد

 

خانه ی کوچک ما گاز نداشت

 

وقتی سیگارم تمام شد

 

بنزین هم سهمیه بندی شده بود

 

وقتی سیگارم تمام شد

 

به یاد آوردم که سیگار بهمن من، ادامه ی ته سیگار های خاموش همای روشنفکری بود که در میان کتاب های انقلابی اش مرده بود...

 

وقتی سیگارم تمام شد به دکه ی سیگار فروشی رفتم و یک پاکت سیگار خریدم

 

آخر، هزار تومان بیشتر نداشتم

 

.

..

 

بدرود ...

 

تا شاید...

+ نوشته شده در Thu 13 Dec 2007ساعت 1 AM توسط م ندای انسان |


هیچ چیز نبود...

فقط سکوت...

تنهایی، خود را در سرتاسر  ؟ گسترده بود...

آن گاه که ؟، سکوت را خاموش کرد

تنهایی در وجود، پنهان شد...

.

..

...

نه!...  وجود، خطوط نقشه ی جغرافیای تنهایی شد...

می اندیشم که بین ویروس و موجود زنده...

و وجود بیمار...

.

..

...

نباید به خاطر بیاورم که

تنهایی، خود را در سرتاسر ؟ گسترده بود...

+ نوشته شده در Thu 6 Dec 2007ساعت 0 AM توسط م ندای انسان |


این که کابوس نیست...

 

شراب تلخ فلسفه بود... که از جام حماقت نوشیدم ،

 

 

شک نکن! که من فیلسوف ام

 

خِر خِر کلمات ام را ببین!

 

 

من با سرعت نور نگریختم...

 

با سرعت نور پرواز کردم ،

 

ثانیه ام ، سال ها شد...

 

و خالی تر از روز اول...

 

.

 

.

 

.

 

من و سرعت نور

 

.

 

..

 

...

 

ما سنگین ترین ، واژه ها را سرودیم...

 

غافل از اینکه کوانتومِ واژه های اشعار ما، جرم نداشت ،

 

 

این جا هیچ چیز قاطع نیست و همه چیز به نگاهی بستگی دارد...

 

کوچکترین چیز ها و حتی زنده گی...

 

.

 

.

 

.

 

من و سرعت نور

 

.

 

..

 

...

 

دور خودم که می چرخم، که می خندم...

 

می گوید:  "هوها هی!

 

زمین که به دور تو می چرخد، هذلولی تنگ تر می شود..."

 

با ریشه های پوسیده ی طناب ، بر روی دیوار ، با رنگ قرمز نوشتم: "من مردم و

امی..."

 

مرده ای به من گفت:" انسان ها ، به امید زنده اند ، انسان همیشه امیدوار است ، و وقتی

 

که به هدف اش می رسد می میرد، می پوچد."

 

یادم افتاد که زمین هم به دور خود می چرخد تا سالی ، نمی دانم،

 

سیصد و شصت و پنج بار،

 

خورشید گورستان را روشن کند.

 

به یاد آوردم که با سرعت نور به هدف

 

برخورد

 

 کَ...

 

+ نوشته شده در Thu 29 Nov 2007ساعت 1 AM توسط م ندای انسان |


...خوشا دیوانه ی آزاد

آن دم که تنهایی،

از عاقل رنجور می گریزد...

+ نوشته شده در Thu 29 Nov 2007ساعت 0 AM توسط م ندای انسان |


 

هنگامی که تو آمدی

                                               

                                     مبهوت

 

                                                سیگارم را در جیب پیراهن ام خاموش کردم...

+ نوشته شده در Sat 24 Nov 2007ساعت 2 AM توسط م ندای انسان |