تبليغاتX
ندای انسان

تقدیم به ژان بودریار...

فیلسوف و جامعه شناسی که واقعیت را در تاریکی فرو برد.

 

ژان عزیز!

در سکوتی معلق ام/ و سیاه و سفید های ابر و باد/ و حشیانه بر وجود ام تازیانه می زنند/ در برابر نیاز ام استاده ام/ عریان و بی نیاز/ به دور خویش می پیچم/ (با شهوتی وصف نا شدنی)/ و همچون مارمولک های دیوار های باغ های سرسبز بابل کهن/ بر وجود خویش می خزم/ تا مگر سپر تازیانه هایی شوم که پی در پی وجود نازک ام را می آزارند./

 

دوست تنهایی من!/

در این زهدان سست، توهمی را در هم پدیدار گشتیم/ ساعتی را در هم زیستیم/ و آن زمان که کرم های لولنده ی تکرار در تک و پوی بزم برده گی خویش/ مستانه و رقصانه/ در هم می لولیدند/ مرا به تنهایی نا پدیدار گشتی./

شعر من/ گذشته/ تاریخ/ ما/ پروپاگاندا/ ما/ هواشناس/ آینده/ و شعر تو/ همه چیز در ثقل خط باور ما، تنها توهمی دروغ بود/ (دنیایی که این گونه به ما اعطا شد)/

 

ژان من!/

دیشب در وضعیتی مطبوع/ که باد به تنهایی صورت ام را نوازش می داد/ و نور قرمز هم بسته گی به تنهایی عاشقانه دستان ام را می فشرد/ خرد مست ام را به برده گی کشاندم/ و اندیشه ی وهم ام را به عدم رساندم/ و آن گاه من بودم و اشک و حسرت/ تنها من بودم و بستر و خویش و لذت/ هم بستر ابر و باد سیاه و سفید و قرمز ام شدم/ و کام ام را به شهوتی ناب پالودم./

 

آری!/ دلقک غریب کاباره های لس و گس!/

این جا شهر آزاد با سلول های چارگوش بغل به بغل شیشه ای است/ از بی نهایت بودن و خواستن و عاشق شدن/ جز رد نا محسوس انگشتان دست و خشکیده های لب و پهنای بینی، باقی نیست/ اینجا، آزادی، تنها یک توهم زنده گی ساز است/ هویجی است در پیش دهان الاغی، تا خسته گی ناپذیر به زور چماق سرنوشت بجنبیم/ اینجا اندیشه را به یغما می برند/ به یاد اسکندر بزرگ و سلوکوس و مرد بزرگ ام کوروش کبیر/

 

ژان محبوب من!/

بی شک می دانی که در برده گی، عشق بزرگ ترین جرم است/ چرا که عشق تنها پاسخ توهم بی پایان آزادی است/ تنها دلیل مستانه ی نا متناهی عدالت/ آری عشق، برده گی را به دار می کشد و اختیار دروغین بیگاری را به زباله دانی عدم می فرستد/ عشق اختیار خویش بودن است/ انتخاب خود باختن است/ و این عین آزادی است/ و این جز آن عشق تاریخی برده گی پرور برده ساز رسانه ها است/

 

اما اینک/ ژان من!/

توده های کوچک موجودات شاید زنده/ زنده گی حقیرشان را/ در فاصله ی تولدی نا مفهوم/ و مرگ (این ترجمه ی برخورد و بیگاری)/ معنا می کنند/ توده هایی تولیدی که به خدمت گرفته می شوند/ بر هم می غلتند/ در هم می لولند/ بر خورد می کنند/ و زندگی، افسانه ی بازی است/ فرجام، معنای زنده گی است/ آری، این جا مفهوم قاعده ی قدرت است./ کدام طراح چموش پست/ این معادله ی ظالمانه را چید؟/ و در حل اش نیرنگ عبودیت را گذارد/ و این انسان، تنها، معادله ی آزاد بیگاری است/ و این انسان، تنها معادله ی آزاد بیگاری است./

 

+ نوشته شده در Fri 15 Feb 2008ساعت 4 AM توسط م ندای انسان |


به مترسکی که فیلسوف شد...

 

                                           

 

جسد اش را که به پزشکی قانونی بردند

سینه اش را که شکافتند

سفید پوشی گفت:

"طبیعی است!

زمانی که برای آخرین بار، آغوشی را می بوییده، نفس اش را در سینه حبس کرده تا بوی واپسین را از دست ندهد"

قلب اش را که شکافتند، دیگری گفت:

"طبیعی است! علت ایستادن قلب، نِگاهِشِ لحظه ای است که دیگر تکرار نمی شد"

هر کس چیزی گفت،

علت مرگ لبانی است که از ساعتی قبل مرگ غنچه مانده بود...

علت مرگ، تصویری بود که در چشمان بسته اش گویی هنوز هم تکرار می شد...

اما هیچ کدام از این ها تمام علت مرگ نبودند،

دلیل مرگ این بود که دیگر برای زنده گی اش دلیلی نبود...

 

+ نوشته شده در Mon 21 Jan 2008ساعت 3 AM توسط م ندای انسان |