همه عمر گشتیم
تا مگر
سخنی از ما به میان آید
تا یک لبخند کذایی، آویزه ی کنج لبان مان
خود را متواضعانه پنهان کند
زمان و مکان را
در خواب آشفته ی خویش
کش آوردم
تا مگر تویی را بسازم
و به بهانه ی عشق
تصاحب ات کنم
تا در راستایی مداوم
تو را در ویران ساختن خویش
به سخنی در آورم
تا یک برق آشکار را در چشمان ام
و اندوهی رسوا را در چهره ام
به تو نمایش دهم
تا مفتخرانه بگویم
دوستت دارم
تا شاهانه به زیر آیم
تو بهانه ای بودی در بر پایی امپراطوری پاره گی من
تو انگیزه ای بودی
تا دوباره تنها شوم
هان!
دیوانه بودیم!
زندگی را برپا ساختیم!
تا از تنهایی به تنهایی برسیم؟
آری!
ما تنها ییم...
و بودن را دستاویز احساس با شکوه نبودن ساختیم
من تنها یم
و تو نبودنی...
