تبليغاتX
ندای انسان -

صداهایی که رشته ی باریک احساس ام را می درند

و ضربان سکوت...

که می خواهند چشمان ام را از حدقه بیرون بیندازند

آن قدر آرام ام که با خود می اندیشم شاید مرده ام

اما دریغ از ذره ای خسته گی...

بی انگیزه می اندیشم

و بی هدف می نویسم

دردی نیست که مرا بیازارد

و حتی اتفاق کوچکی که مرا بخنداند...

کودکی بودم

 که می خواستم بزرگ باشم

و بزرگی هستم

که با خاطره ی کودکی هایم

در اندیشه ی این ام که چگونه خود را از سقف اتاق بازی کودکی ام

حلق آویز کنم

شاید کودکی بودم که با ابهام آرزوی این که می خواستم خود را حلق آویز کنم بزرگ شدم

اما برای چه بمیرم؟

همان طور که از خود می پرسم برای چه زنده گی کنم؟

نه نفرتی دارم از زنده گی که بخواهم بمیرم

و نه هراسی دارم از مرگ که اشتیاق به زیستن ام باشد

و چرا چیزی نپرسم؟

و در این دیلکتیک، پنهان شده ام

که چرا باید بپرسم؟

و این جا نقطه ی انسان است ...

نقطه ای که نه آغاز است و نه پایان

نقطه ای که همان حقیقت است

حقیقتی که می گوید:

                      " هیچ حقیقتی وجود ندارد"

حقیقتی که فریادزنان می گوید:

                      " من دروغ ام...  "

 

 

 

+ نوشته شده در Sat 27 Oct 2007ساعت 1 AM توسط م ندای انسان |