نشسته بود پشت پنجره ی اتاق
خورشید ، از غرب طلوع می کرد درست روبروی پنجره ی اتاق
با اینکه هر بار قبل از حادثه، این تصویر را دیده بود
اما باز این موقع می نشست کنار پنجره ی اتاق...
و مثل دفعه ی قبل از روی کاناپه برخاست
و اتاق، خالی...
با احتیاط گام بر می داشت
تا مبادا وقتی که نیست پشت پنجره ی اتاق
نور خورشید، تاریکی سرخ اتاق را بر هم زند
همه جا سرخ بود و پای ام مرطوب شد
به یاد آوردم که بار قبل، پس از آن که خودم را کشتم
خون ام را از کف اتاق پاک نکردم
آن دفعه نیز فراموش کرده بود
که باید
قبل از آن که خود را بکشد
خون اش را از کف اتاق پاک کند...
...شاید خیانت نکند پنجره ی اتاق
بار قبل فنجان را تمام سر کشیده بود
به سمت میز رفتم
گفتم:
" بفرمایید
یک فنجان عقده ی داغ! "
نیمی از فنجان را سر کشیدم
و باقی اش را روی خون کف اتاق ریخت
آن قدر منقبض شدم که داشتم منفجر می شدم
فنجان از دست اش افتاد و شکست
و فهمید که من در کنار اش حضور ندارد پنجره ی اتاق
آری!
پنجره ی اتاق دید که عقیده ندارد
کودکی عقده ای فریاد کشید
و عقیده اش شکست پنجره ی اتاق
خواست خیانت کند
به سوی اش دوید
پای اش به طناب دار گیر گرفت
و به بیرون پرتاب شد از پنجره ی اتاق
دیدم که دارم سقوط می کنم
و هر لحظه می بینم
که اکنون
پرتاب شده ام
با خود گفتم
چه فرقی می کند که سرخ باشد یا آبی...

