در آن سکوت سنگین که سقوط قطره آبی به درون آب
(بدون صدا)
و تموج آب جیوه ای،
آخرین چکش وتصویر زندگی توست
که بند بند وجود نازکت را لز هم می درد!
و در خفقانی منقبض، که با دهان دوخته ات
در ذهن
اندیشه ی فریادی لرزا را می پرورانی!
ای میراث خوار جهان کهن
ای دندانه دندانه شده
میراث ÷وسیده ی کهن را یه آتش می کشی،
و جهانی نوین
عرضه می داری
جهانی بدون ارزش
جهانی بدون باید
جهانی بدون تولد
جهانی بدون مرگ
بدون درد
بدون بند
بدون شکنجه...
آآآآآآآآآه
و تو در آن هنگام در می یابی که از خویش
تنهاتری
و این تنها ارزشی است که پی به آن می بری.
دوستت دارم...
ای جوشش تنهایی من...

