این که کابوس نیست...
شراب تلخ فلسفه بود... که از جام حماقت نوشیدم ،
شک نکن! که من فیلسوف ام
خِر خِر کلمات ام را ببین!
من با سرعت نور نگریختم...
با سرعت نور پرواز کردم ،
ثانیه ام ، سال ها شد...
و خالی تر از روز اول...
.
.
.
من و سرعت نور
.
..
...
ما سنگین ترین ، واژه ها را سرودیم...
غافل از اینکه کوانتومِ واژه های اشعار ما، جرم نداشت ،
این جا هیچ چیز قاطع نیست و همه چیز به نگاهی بستگی دارد...
کوچکترین چیز ها و حتی زنده گی...
.
.
.
من و سرعت نور
.
..
...
دور خودم که می چرخم، که می خندم...
می گوید: "هوها هی!
زمین که به دور تو می چرخد، هذلولی تنگ تر می شود..."
با ریشه های پوسیده ی طناب ، بر روی دیوار ، با رنگ قرمز نوشتم: "من مردم و
امی..."
مرده ای به من گفت:" انسان ها ، به امید زنده اند ، انسان همیشه امیدوار است ، و وقتی
که به هدف اش می رسد می میرد، می پوچد."
یادم افتاد که زمین هم به دور خود می چرخد تا سالی ، نمی دانم،
سیصد و شصت و پنج بار،
خورشید گورستان را روشن کند.
به یاد آوردم که با سرعت نور به هدف
برخورد
کَ...

