تبليغاتX
ندای انسان -

این که کابوس نیست...

 

شراب تلخ فلسفه بود... که از جام حماقت نوشیدم ،

 

 

شک نکن! که من فیلسوف ام

 

خِر خِر کلمات ام را ببین!

 

 

من با سرعت نور نگریختم...

 

با سرعت نور پرواز کردم ،

 

ثانیه ام ، سال ها شد...

 

و خالی تر از روز اول...

 

.

 

.

 

.

 

من و سرعت نور

 

.

 

..

 

...

 

ما سنگین ترین ، واژه ها را سرودیم...

 

غافل از اینکه کوانتومِ واژه های اشعار ما، جرم نداشت ،

 

 

این جا هیچ چیز قاطع نیست و همه چیز به نگاهی بستگی دارد...

 

کوچکترین چیز ها و حتی زنده گی...

 

.

 

.

 

.

 

من و سرعت نور

 

.

 

..

 

...

 

دور خودم که می چرخم، که می خندم...

 

می گوید:  "هوها هی!

 

زمین که به دور تو می چرخد، هذلولی تنگ تر می شود..."

 

با ریشه های پوسیده ی طناب ، بر روی دیوار ، با رنگ قرمز نوشتم: "من مردم و

امی..."

 

مرده ای به من گفت:" انسان ها ، به امید زنده اند ، انسان همیشه امیدوار است ، و وقتی

 

که به هدف اش می رسد می میرد، می پوچد."

 

یادم افتاد که زمین هم به دور خود می چرخد تا سالی ، نمی دانم،

 

سیصد و شصت و پنج بار،

 

خورشید گورستان را روشن کند.

 

به یاد آوردم که با سرعت نور به هدف

 

برخورد

 

 کَ...

 

+ نوشته شده در Thu 29 Nov 2007ساعت 1 AM توسط م ندای انسان |