وقتی سیگارم تمام شد
خواستم یک طناب بخرم
وقتی سیگارم تمام شد
خواستم سری به داروخانه بزنم
وقتی سیگارم تمام شد
خواستم تا قله ی کوهی که همین نزدیکی است بدوم
وقتی سیگارم تمام شد
خواستم ناگهان وسط خیابان بایستم
وقتی سیگارم تمام شد
تا دریا و حتی دریاچه و حتی رودخانه و حتی برکه ای کوچک و چه بسا تا نزدیکترین مرداب راه زیادی بود
وقتی سیگارم تمام شد
تیغ ها دیگر تیز نبودند و چاقوها دیگر نمی بریدند
وقتی سیگارم تمام شد
خانه ی کوچک ما گاز نداشت
وقتی سیگارم تمام شد
بنزین هم سهمیه بندی شده بود
وقتی سیگارم تمام شد
به یاد آوردم که سیگار بهمن من، ادامه ی ته سیگار های خاموش همای روشنفکری بود که در میان کتاب های انقلابی اش مرده بود...
وقتی سیگارم تمام شد به دکه ی سیگار فروشی رفتم و یک پاکت سیگار خریدم
آخر، هزار تومان بیشتر نداشتم
.
..
بدرود ...
تا شاید...

