تبليغاتX
ندای انسان - بدرود... تا شاید...

وقتی سیگارم تمام شد

 

خواستم یک طناب بخرم

 

وقتی سیگارم تمام شد

 

خواستم سری به داروخانه بزنم

 

وقتی سیگارم تمام شد

 

خواستم تا قله ی کوهی که همین نزدیکی است بدوم

 

وقتی سیگارم تمام شد

 

خواستم ناگهان وسط خیابان بایستم

 

وقتی سیگارم تمام شد

 

تا دریا و حتی دریاچه و حتی رودخانه و حتی برکه ای کوچک و چه بسا تا نزدیکترین مرداب راه زیادی بود

 

وقتی سیگارم تمام شد

 

تیغ ها دیگر تیز نبودند و چاقوها دیگر نمی بریدند

 

وقتی سیگارم تمام شد

 

خانه ی کوچک ما گاز نداشت

 

وقتی سیگارم تمام شد

 

بنزین هم سهمیه بندی شده بود

 

وقتی سیگارم تمام شد

 

به یاد آوردم که سیگار بهمن من، ادامه ی ته سیگار های خاموش همای روشنفکری بود که در میان کتاب های انقلابی اش مرده بود...

 

وقتی سیگارم تمام شد به دکه ی سیگار فروشی رفتم و یک پاکت سیگار خریدم

 

آخر، هزار تومان بیشتر نداشتم

 

.

..

 

بدرود ...

 

تا شاید...

+ نوشته شده در Thu 13 Dec 2007ساعت 1 AM توسط م ندای انسان |