به تو فکر می کنم
این یک کلام شاعرانه است...
راستی!
سرما، مولکول های هوا را به آغوش یکدیگر می خواند...
بسته به تو است که شهروند طبیعت باشی یا نه.
برف می آید و تخیلات ام عطش خواستن را ندارند ،
برف می آید و تخیلات ام برفی است
و ذرات خیال ام
خود را به سرمای هوا می سپارند ، پیچیده دردود سفید سیگارم...
در پایکوبی جشن سرما، سیگار در دستان ام می رقصد
و حلقه ی تخیلات اش را به دانه های برف می سپارد.
موسیقی ساعت دوازده، تکرار خستگی های کسالت آوری که حتی توان خمیازه کشیدن را نیز می ستاند...
موسیقی ساعت دوازده، تکرار خاطره ی هزار هزار سال نوری فاصله است بین من و تو...
و باز می گویم که به تو فکر می کنم یک کلام شاعرانه است...
سیاه،
سفید،
خاکستری
زیر بارش سنگین و با طمانینه ی برف به زانو در آمده شدم
سیاه،
سفید ،
خاکستری
سر به آسمان هیچ، به سپهر تهی، بلند کرده ام
زنده گی در برابر زنده گی
و چشمان در مانده ی من که شکست خورده به جهان می نگرند
و اینک مرگ در برابر مرگ...
خون در برابر خاک

