تبليغاتX
ندای انسان -

به مترسکی که فیلسوف شد...

 

                                           

 

جسد اش را که به پزشکی قانونی بردند

سینه اش را که شکافتند

سفید پوشی گفت:

"طبیعی است!

زمانی که برای آخرین بار، آغوشی را می بوییده، نفس اش را در سینه حبس کرده تا بوی واپسین را از دست ندهد"

قلب اش را که شکافتند، دیگری گفت:

"طبیعی است! علت ایستادن قلب، نِگاهِشِ لحظه ای است که دیگر تکرار نمی شد"

هر کس چیزی گفت،

علت مرگ لبانی است که از ساعتی قبل مرگ غنچه مانده بود...

علت مرگ، تصویری بود که در چشمان بسته اش گویی هنوز هم تکرار می شد...

اما هیچ کدام از این ها تمام علت مرگ نبودند،

دلیل مرگ این بود که دیگر برای زنده گی اش دلیلی نبود...

 

+ نوشته شده در Mon 21 Jan 2008ساعت 3 AM توسط م ندای انسان |