تبليغاتX
ندای انسان - سمفونی من

" سمفونی من "

 

_ دو سه قدم آن طرف تر، زیر نور شدید خورشید وسط روز، نشسته ام، به دور دست خیره شده ام. چهره ام در دود محو می شود و ته سیگار روشن، پس از عبور از هزاران جهان بر روی علف های خشک جلوی سکو می افتد، دارد جان می دهد. به ساعت ام نگاه می کنم. ساعت مثل همیشه، ده و ده دقیقه است. من دارم به چه چیزی فکر می کنم و نمی دانم که در فکر من چه می گذرد. سعی می کنم با خودم فکر می کنم که الان در ذهن من چه می گذرد؟. نگاهی به ساعت ام می اندازم.ساعت ده و ده دقیقه است. سیگاری از جیب بغل کتم بیرون می آورم. می خواهم سیگارم را روشن می کنم که می بینم کبریت ندارم. نگاه می کنم و می بینم که ته سیگاری را که چند لحظه ی پیش به درون علف ها می اندازم هنوز روشن است. به سمت ته سیگار می دوم و ازهزاران دنیا می گذرم. از بین یک سری مکعب و دایره رد می شوم. یک جا یکدفعه پایم به سرم می خورد. یک قدم دیگر حرکت می کنم در همین حین کبریتی را که در دستم هست روشن می کنم و خودم هم نمی فهمم که این کبریت از کجا می آید؟ سیگارم را روشن می کنم و منتظر هستم تا کارگاه داستان بر گزار می شود.خب دود اول...

... را می گیرم. خیلی فاز می دهد. ریه هایم پر دود می شود، بعدش دود دوم را می گیرم. نه... هیچ کامی همان کام اول نمی شود. تصمیم می گیرم که همان کام اول را تکرار می کنم و بعدش هم بدون اینکه به عواقب این کار فکر می کنم دوباره دود اول را می گیرم و تا آخراینکه سیگارم تمام می شود باز هم دود اول را می گیرم. همین طوری سیگار را تا آخر می کشم و هر دفعه بار اول کام می گیرم. سیگارم تمام می شود. ساعت را نگاه می کنم می بینم که ده و ده دقیقه است. اه... سیگار آخری را اشتباه می کشم... همه ی کام های سیگار را هر کام، بار اول می کشم و نتیجه اش هم این می شود که زمان نمی گذرد . تا شروع کارگاه داستان هنوز باید صبر می کنم. مثل اینکه مجبور می شوم این بار یک سیگار دیگر روشن می کنم و تا آخرش سیگار رو هر کام، کام اول نمی کشم. روشن می کنم، کام اول... کام دوم... کام سوم... چهارم... پنجم... ششم... هفتم... هشتم... نهم... باز فکر می کنم که دوسه قدم آن طرف تر در ذهن من چه می گذرد... دهم... شاید دارم به من فکر می کنم... یازدهم...احتمالا الان دارم فکر می کنم که من چرا اینجا می ایستم، من منتظر چه چیزی هستم... دوازدهم... اصلا من آن جا چه کار می کنم؟ اوه دارم ساعت ام را نگاه می کنم... سیزدهم... یعنی ساعت من هم مثل ساعت من ده و ده دقیقه است؟ اه این چندمیش هست که سیگارم تمام می شود؟... به ساعت نگاه می کنم، می بینم ده و ده دقیقه است.  خب زمان به من می گوید که الان وقت کارگاه داستان است. وارد کارگاه می شوم. یک دانه صندلی درست وسط کلاس است. روی صندلی می نشینم و منتظر، فکر می کنم، یک دیوار سفید روبه روی من هست و دو دیوار هم که از دو طرفم می گذرند. به این می توانم می گویم یک سه دیواری خوب... راستی، چرا نمی گویم بد؟...  خب چرا می گویم بد؟ چرا نمی گویم خوب؟... خب چرا می گویم خوب؟ چرا نمی گویم بد؟... خب چرا می گویم بد؟ چرا نمی گویم خوب؟... خب چرا می گویم خوب؟ چرا نمی گویم بد؟...

 

_ صدای کبریت کشیدن کسی آمد. زنجیر درست در همان جهتی حرکت کرد که من خلاف آن جهت، زنجیر را به سوی خود کشیدم، اما زنجیر از گوشه ی کادر چارگوش تاریکی وارد و از گوشه ای دیگر خارج شد و من را دیدم؛ که همچون بوزینه ای که به دور شاخه ای نازک پیچیدم و رقصیدم... با صدای انفجار مهیبی، زنجیر نبود و طبق قانون عمل و عکس العمل من در خلاف جهت زنجیر پرت شدم. سرم را چرخاندم، من دو سه قدم آن طرف تر ایستاد و با آتش کبریتم توانستم صورتم را در گرگ و میش غروب بهتر دیدم، سیگارم روشن شد و صورتم در دود، محو شد و ته سیگارم که بر روی علف های خشک جانی تازه یافت. ساعت ام را نگاه کردم. یعنی ساعت ام چند بود؟ شاید ساعت من هم مثل ساعت من ده و ده دقیقه را نشان داد. من سرم به کار خودم بند بود. و متوجه من نشدم که داشتم ساعتم را نگاه کردم. سیگارم را کشیدم و ساعتم را نگاه کردم، یک چیزی چهره ام را برافروخت که نفهمیدم چه بود؟ فقط فهمیدم که بعد از دیدن ساعتم پریشان شدم. دوباره سیگاری از جیب بغل کتم درآوردم و کشیدم. نگاهی به افق های دور دست انداختم. یک چیزی پرده ی ذهنم را درید. به این فکر کردم که دیروز و حتی فردا و پس فردا چه شد؟ این بهترین راه بود برای اینکه زمان بگذرد. هر وقت خواستم زمان گذشت به زمان فکر کردم و زمان واقعا حضور داشت. به این فکر کردم که برای اینکه همیشه بودم باید زمان متوقف بود. وقتی زمان حرکت کرد، یعنی وقتی که من به زمان فکر کردم اون موقع من دچار یک دیلکتیک شدم. در آن لحظه ای که به زمان فکر کردم از آن جهت که فکر کردم، بودم و از آن جهت که هر لحظه گذشت، من دیگر نبودم. زمان درست مثل چراغ روشنی بود که پشت سرم به من با یک فاصله ی ثابت جوش شد و من همان سایه ی خودم بودم وقتی که چراغ زمان، پشت سر من روشن بود و درست آن جایی که پا گذاشتم دیگر سایه ام نبود و به محض اینکه خواستم پایم را بر روی سایه ام گذاشتم سایه ام گریخت و من همان سایه بودم. به ساعتم نگاه کردم ساعت درست ده و ده دقیقه است. این بار نیز زمان برای من نگذشت و دقیقا همین حالا که این جمله را گفتم زمان برای من گذشت. می خواهم زمان بگذرد. خب کاری ندارد. کافی است فکر کنم که باید فردا و دیروز و آن سال چه کردم؟ همین مرا تبدیل به سایه ای جلوی پای خودم کرد. همین که این جمله را گفتم زمان نبود. فردا باید به کارگاه داستان رفتم. داستانی را آماده کردم که وقتی فردا آن جا خواندم من انگشت به دهن ماند. خب، اینطوری برای گذر زمان و سایه بودن خوب بود. باز زمان نگذشت. نباید به چیزی جز ساعت فکر کرد برای اینکه زمان گذشت، باز اشتباه کردم... زمان اینگونه نگذشت. ساعتم را نگاه کردم و درست ده و ده دقیقه بود و من دیگر آن جا نبودم.

 

_ چشم از ابدیت برداشتم و افقی بودم در مکعبی دو در و افقی، بودم در مکعبی دو در. فضای اینجا اکسیژن ندارد. نفسی عمیق کشیدم... وقتی در فضای مکعبی من اکسیژن پخش نمی شود آن وقت با تمام وجود، خود را به بیرون اق می زنم. من احتمالا اینجا حضور ندارم. من، پیوسته ام تا از مکعب خارج می شوم و مکعب، پیوسته ام تا از من می گذرم. فضای اینجا اکسیژن ندارد و من در نقطه ی کور خط سیر رهگذران پوچ از لذت نادیده بودن، آه گریه می کنم. کامپیوتر روشن شد و جت را باز کردم و با فشاری که بر روی space آوردم، اکسیژن در فضا پخش شد.وقتی اکسیژن در فضا پخش می شود با خودم گفتم که همه چیز برایند من پیوسته با من گسسته است. خب زندگی چه لزومی دارد؟ درسته که این سوال اصلا هیچ ربطی به فکر قبلیم درمورد برایند پیوستگی و گسستگی من نداره، ولی خب چه لزومی داره که ربط داشته باشه... آخه باید بگم که من باید اکسیژن استفاده کنم تا بتونم زندگی کنم و بعدش باید زندگی کنم تا چی بشه؟ احتمالا برای اینکه باز بتونم اکسیژن استفاده کنم که بتونم زندگی کنم که بتونم اکسیژن استفاده کنم که بتونم زندگی کنم که اکسیژن استفاده کنم که بتونم زندگی کنم که بتونم اکسیژن استفاده کنم که بتونم زندگی کنم که بتونم اکسیژن استفاده کنم ... بعدش من که دیگه کلافه شده به جای اینکه که قبول کنه این دور وجود داره... میره چی کار می کنه... استدلال می کنه که باید به چیز دیگه ای خارج از این دور، وجود داشته باشه... بعدش یه من بزرگتر می سازه... اما غافل از اینکه این من گنده تره رو هم، همین توهمات من، تو همین دور ساخته... مسئله این جاست که... ول لش. من میام فرض کردم که توی یک ویلای بزرگ زندگی خواهم کرد و اونجا می میرم بعدش میام فرض می کنم که توی کثافت دارم می میرم. خب چه فرقی می کنه که من کجا بمیرم... جواب میدم هر طور که راحتترم... و باز می پرسم کی کفته که چه جوری راحتترم... بعدش اصلا چرا باید زندگی کنم که بخوام راحتترهم زندگی کنم؟؟؟... نکنه فقط این منم که می میرم؟ وشاید هم من مثل یک ماشینم که یه زمانی فرسوده می شه... یه ماشین که فکر می کنه که می تونه فکر کنه... در حالی که فقط حمالی بیشتر نیست که تازه حمال هم به وجود میاره برای اینکه بعد از، از بین رفتنش بتونه حمالی کنه؟ و قراره فکر کنه تا بتونه ایده هایی برای حمالی ارائه بده... پس من می تونم یه کسی باشم که نمی میرم و یه عالمه حمال دارم که فکر می کنن می میرن... این جوری چه اتفاقی می افته؟... مسئله اینجاست که اگه من قرار باشه برای همیشه زنده بمونه، اونوقت تکلیف خواسته هاش فرق می کنه... خب وقتی زندگی پایان داشته باشه دیگه داشتن خواسته، یه چیز مسخرس... یه تلقینه برای بهتر حمالی کردن... برای بهتر ابزار بودن... چرا باید زندگی کنم؟... چرا باید بمیرم؟ اصلا چرا باید بپرسم؟ زندگی راحت یعنی چی؟ مرگ راحت یعنی چی؟ اصلا بودن، یعنی چی؟ هیچ چیز لزومی نداره... یه حالت دیگه هم وجود داره... اینکه من یه عمر، حمالی کنم به این امید که یه روز دیگه حمالی نکنم و بتونم بدون حمالی زندگی کنم... اما تا زمانی که هدف وجود داره، حمالی هم وجود داره و اونوقت باز می پرسم، چه لزومی داره تا زندگی کنم؟ و البته جواب نمیدم که چه لزومی داره تا زندگی کنم، فقط می گم لزومی برای زندگی وجود نداره... یعنی برای هیچ چیزی لزومی نیست... یک سوال مسخره ی دیگه که باید از خودم می پرسم اینه که چرا باید انتخاب کنم؟...

 

_ خودم را دار زده ام. من بی شک مرده ام. پس دیگر حرفی برای گفتن ندارم. اگر هم الان دارم حرف می زنم به خاطر این است که قبل از مرگم، یک سری اراجیف نوشته ام، وگرنه این که من بتوانم بعد از مردنم حرف بزنم  یک سری شر و ور هست که توی داستان ها و فیلم های سینمایی به آن برخورد می کنم که تحت یک سری تلقینات و دروغ ها توی اون ها چپونده شده... آخه کی تا حالا تونسته بعد از مردنش، شروع کنه به حرف زدن که من هم بتونم... البته این چیزهایی که من دارم الان می گم یه دست از همون اراجیفه، چون فرض می کنم که مردم و بعدش دارم حرف می زنم. اما واقعیت اینه که من  خیلی وقته که مردم و دارم حرف می زنم. یه موضوع مهم که اینجا پیش میآد اینه که، اصلا زندگی وجود داشته و من تا حالا زندگی کردم. یا این که همش یه تصور بوده و خود این تصور از کجا اومده... شاید مرگ، یعنی تصور کردن. یعنی واقعا الان سال فلانه، یا این که تمام تصور این که اینقدر سال گذشته، همش یک توهم بوده و الان یعنی الانی که مردم، هیچ زمانی وجود نداره...آخ یه چیزی خورد به سرم... پای خودم بود که خورد به سرم... دارم دنبال یک ته سیگار روشن می گردم... مثلا اینکه من نفس می کشم و زنده ام یک توهم باشه... بحث خیلی پیچیده تر از فیلم های دیوید لینچه... از اون جهت که من الان دارم فکر می کنم... من دارم در مورد وجود داشتن و وجود نداشتن صحبت می کنه. چیزی وجود نداره... و حتی وجود هم، وجود نداره... این طوری مسئله بهتر حل می شه. من می تونم بگم که هیچ چیز وجود نداره، اما نمی تونم بگم که همه چیز وجود داره... اما بحث اینجاست که وجود نداشتن هم، یک توهمه... یک تصوره... یک دروغه...  بل کو را سی وان تو لیبه اساسوریته وا نماکانمون ایستاریکالیتیشن ولاسکولار چزمانی یا وارتی خفخپوتانرازیستومونیژه هایی که دیده می کرده اندیسیته، من وقتی به کتاب بود که خر ها خواهند رفت و زمان چی خریده بود برای کسانی که قبل از مردن می گفتن به به چی شد لاسکیتوری و عوضی هایی که شورت پاچش رو سگ پوشیده خواهد ایز یور نیم و از این کلاف هایی که کاغذ تانتان شده شر کر خر من تو نیستی و من اویی و که چی نمی شده های های گریه نکن من زر زدم و ....

 

_ بر روی محیط دایره ای بزرگ گام بر می دارم و هزاران دایره ی کوچک و بزرگ در مقابل من، بر روی هم سوارند، بی آن که بر روی هم بغلتند و در میان این همه دایره ی روشن، یک خلاء تاریک دوار بزرگ... همانطور که ایستاده ام به سمت خلاء دوار بزرگ می دوم و دایره های کوچک و بزرگ زیر گام های من، ارتعاشی موجی دارند. در همان حال که می دوم دایره های روشن، بچه می کنند و زیاد تر می شوند و خلاء های دوار، یکی پس از دیگری پدیدار می گردند. اکسیژن در فضای فرکتالی پخش می شود. همانطور که بر روی یک دایره ی بزرگ روشن ایستاده ام، دویدنم را تماشا می کنم و می بینم که خود را در یک خلاء دوار بزرگ پرت می کنم. من احتمالا این جا حضور ندارد و همچنان اکسیژن در فضای مکعب، پخش می شود.

من آن سوی کهکشان فرکتالی در خلاء،ایستاده ام. من را می بینم که بر روی یک دایره ی روشن ایستاده است و من را در حالی که می پرم به درون خلاء بزرگ تماشا می کند. در دو جهان آن طرف تر، من به فاصله ی دو سه قدمی از من ایستاده است و سیگار می کشد و من بر روی سکو نشسته است و سیگار کشیدن من را تماشا می کند. در همین جهان بغلی، من در فضای دو در مکعبی قدم می زند، کامپیوتر را روشن می کند و اکسیژن را در فضای خاموش، پخش می کندو همین طور که دارم خودم  را دار میزند آن وقت می نشیند، خودکار و چند کاغذ چرکنویس بر می دارد، اکسیژن در فضا پخش می شود، می نویسد، دو سه قدم آن طرف تر، زیر نورشدید خورشید وسط روز نشسته ام.

+ نوشته شده در Sun 20 Apr 2008ساعت 11 PM توسط م ندای انسان |