گفتمان تلويزيون
_سكوت هياهووار زنده گي ام را مي شكافد
_و زنده گي، مرا در دايره ي خويش محبوس مي دارد
_من بوس مي خواهم
_به بيراهه مي روم از صداي اشك هاي ات
_من تنها بودم، تنها، تنها، تو دامن ات را چين، چين، چين
_هاي! اي تلويزيون خاموش! من بي پوچي هيچ ام
_و پيام ات را بي هيچ نشانه اي در خاطرم مي گذرانم
_و جادوي جعبه اي ات را پياله پياله سر مي كشم
_اشك هاي ات مردن ام را مي خواهد
_و مردن ام زير نديدن ات كوه هاي زاگرس را
_آي! اي تلويزيون! در زمان خاك خورده، من خاطره ي يك خداوند اسكيزوفرني هستم
_و بلند كه مي شوم كوتاه تر مي شود همه چيز
_مثل تبسمي از ميان برف پاك كن ها
_خيس تن ات صداي باران را مي ريزد از چشمان ات
_ريق رحمت را سر مي كشم آخر، عزب ميان سالي ام، دل ام امشب فحش مي خواهد
_آي! اي تلويزيون! اي زنده گي خداساز! چه گونه شرح دهم لحظه ي كسالت آور خواب آلوده ي انديشيدن به خويش، من دار مي خواهم، من خواب
_خودم را بر مي دارم و با پا هاي ات مي روم
_پيراهني براي جهان بباف تلويزيون!
_و ما بباف را با "ف" فساد نوشتيم
_و با با فتني ها خودمان را دار زديم

