تبليغاتX
ندای انسان - گفتمان تلویزیون

گفتمان تلويزيون

 

_سكوت هياهووار زنده گي ام را مي شكافد

_و زنده گي، مرا در دايره ي خويش محبوس مي دارد

_من بوس مي خواهم

_به بيراهه مي روم از صداي اشك هاي ات

_من تنها بودم، تنها، تنها، تو دامن ات را چين، چين، چين

 

_هاي! اي تلويزيون خاموش! من بي پوچي هيچ ام

_و پيام ات را بي هيچ نشانه اي در خاطرم مي گذرانم

_و جادوي جعبه اي ات را پياله پياله سر مي كشم

_اشك هاي ات مردن ام را مي خواهد

_و مردن ام زير نديدن ات كوه هاي زاگرس را

 

_آي! اي تلويزيون! در زمان خاك خورده، من خاطره ي يك خداوند اسكيزوفرني هستم

_و بلند كه مي شوم كوتاه تر مي شود همه چيز

_مثل تبسمي از ميان برف پاك كن ها

_خيس تن ات صداي باران را مي ريزد از چشمان ات

_ريق رحمت را سر مي كشم آخر، عزب ميان سالي ام، دل ام امشب فحش مي خواهد

 

_آي! اي تلويزيون! اي زنده گي خداساز! چه گونه شرح دهم لحظه ي كسالت آور خواب آلوده ي انديشيدن به خويش، من دار مي خواهم، من خواب

_خودم را بر مي دارم و با پا هاي ات مي روم

_پيراهني براي جهان بباف تلويزيون!

_و ما بباف را با "ف" فساد نوشتيم

_و با با فتني ها خودمان را دار زديم

 

شعر با هم:

م ندای انسان ،مسافر زمان ، هامون ،خرامنده ،خود شیفته

 

+ نوشته شده در Fri 2 May 2008ساعت 3 PM توسط م ندای انسان |