در کنار اش هستم
دوش به دوش من می آید
دستان لطیف اش را در دستان ام می گذارد
آن گونه که در شهوتی بی نطیر می خواهم با او بروم
( لیک ) او نمی رود
او خود رفتن است
نفرینی ابدی دچار من شده
که گویی نباید کسی را به جبر بخوانم
و با کسی به جبر بمانم
لبان اش وسوسه آمیز مرا می خواند
لیک آن دم که می خواهم لبان اش را ببوسم
از من روی بر می گرداند
سر ام را بین دو پستان اش می فشارم
سینه اش را می مکم
رقص آرام پیراهن فیروزه ای اش در امواج زمان دل ام را می لرزاند
به سوی اش می روم تا سخت در آغوش ام بفشارم اش
اما
تن گریزان اش را در پیراهم رقصان فیروزه ای اش
پنهان می کند
و چشمان شیطنت وار درشت اش را به چشمان ام می دوزد
و مو های مشکی اش را بالای سر اش بسته
عاشقانه به سوی اش دویدم
تا همه چیز ام را ( و حتی من را )
از من بگیرد
( تا جز هبیت با شکوه انسان حتی من هم نمانم )
تا لباس ها و نقاب های فریبنده ی ساخته گی
در شتابی طاقت فرسا از من فرو ریزد
تا چهره ی عاشق ام را و تن عریان آماده ام را به او بنمایم
هیچ گاه حتی در بی خبری ام
وحتی در نادانی ام
چشم از من برنداشت
اما دریغ که تنها یک لحظه کیهان نگذاشت تا تن عریان ام را ببیند
تا اطمینان یابد که من و او از یک جنس ایم
بانوی فیروزه ای پوش
عاشقانه در ذهن ام شهوت تو را می پرورانم
مرا میازار
دست ام را بگیر
من نیز چون تو رفتن ام
بگذار تا لبان ات را ببوسم
بگذار تا در تو بپیچم
بگذار تا با تو بپوچم
بگذار که بی یکدیگر محو نمی شویم
وگرنه باید تا ابد درد آزرنده ی بودن را
در جسم لطیف مان تحمل کنیم
بانوی فیروزه ای پوش
مرا دریاب ....
بگذار تا به آن ها بگویم که "بودن" دزدی زبر است
بگذار تا با هم پوچی را به آن ها بیاموزیم
بگذار تا تجربه ی شیرین با چون تو بودن را
در پس لذت های دروغین اشان نشان دهیم
بگذار تا بیهوده گی زنده گی را به آن ها نشان دهیم
بگذار تا بگویم لباس های چرکین گند گرفته شان را از تن برون کنند
بگذار تا عریانی درخشنده ( ی تاریک ) شان را در یابند
بگذار تا بفهمند ه ما جز تو نیستیم
بانوی فیروزه ای پوش من
مرا دریاب
می دانم که تو نیز چون من سخت مشتاقی
تا یکدیگر را در آغوش بکشیم
آری
اینک
من آمده ام
تا بروم
آری لبان ات را بر لبان ام بگذار
که سخت عطش تو را دارم

