تبليغاتX
ندای انسان -

گپ گپ   تاپ تاپ

هی خون! تا کی دیوار های قلب ام را می کوبی؟

بی شرف پشت این دیوار که چیزی نیست

خس خس   هوف هوف

هی نفس ! تا کی به آه ریه های ام را می دری؟

بی بته پشت این لباس پوسیده چیزی نیست

در اوج آدم بودن ام

در اوج شیرینی و شوری بلعیدن ام

آلت ام لباس سفید ام را بی اجازه ی من زرد کرد

آلتی که در پس اش نسلی نبود ...

چه آسوده تاریکی بودن ام را

به زردی یاس اش آلود

و آن لحطه ی شوم، تنها یک لحظه مثل ابری در طوفان پیچید و محو شد

و شکر باز دسیسه ی فراموشی یاس ام را چید

و توان بودن ام را در گریه ی بی خوابی

سه بار شیون گون

برون دادم

چه فایده که مرگ هم دروغ می گوید

 

در دست ام را به طاق پنجره ی قدیمی آشپزخانه تکیه دادم

تا بار سنگین جسم ام را استوار نگاه دارد

 

و باز این قانون طبیعی اینرسی

نکبت گون

اصطکاک وار

پاهای گریزنده ی رفتن ام را فلج کرد

تا مبادا سر بخورم

و مغز ام در هم بستری با زمین متلاشی شود

های ....

خوشا دیوانه ی آزاد 

آن دم که تنهایی نیز از عاقل رنجور می گریزد

 

نوشتن ام نیز دسیسه ی پنهان شکر بود...

اشک ام و آب بینی ام در هم خلط می شود

تا معجون تنهایی ام با شتاب به زمین سخت بچکد

ای کاش تا ریه های ام نیز با دود سیگار پر شود

ای کاش تا طبیعت نیز راه انطباق دود و ریه را نیابد

ای کاش...

+ نوشته شده در Fri 5 Oct 2007ساعت 2 AM توسط م ندای انسان |