تبليغاتX
ندای انسان -

آن دم که باز تو را

در بی کران پیرامون ات تنها دیدم

بینایی ام در اعوجاج چشمه ی جوشان شوری کدر افتاد

بی اختیار گریستم

بی اختیار شیون سر دادم

تا در نا بینایی دیده گان ام

وجود غم گرفته ات را...

از پژواک خسته ی شیون ام در یابم

بی هدف به سوی ات دویدم

دستی نامرئی

همچون آواری سنگین

مرا به نا متناهی التماس پرتاب کرد

و تو

با نگاهی بی تفاوت

دیدی که چگونه گرداب توهم مرا بلعید...

و در این خاموشی هر بار که به یاد تو می افتم

تن لرزان ام مدفون غلظت سیال شوری می شود

هر لحظه موج های سنگین انتظار ام را

 صخره های سر سخت فراموشی می شکند

و ذهن ام صحنه ی کشمکش امواج و صخره ها است

 

زیبای من!

کلمات ام را در برابر ات می رقصانم

که دریای مواج من هیچ گاه آرام نشد

فقط می بایست شنای در این اقیانوس طوفانی را می آموختم

آری! زیبای من!

آموختم

خویش را در این اقیانوس عمیق

غرق کردم.

 

+ نوشته شده در Sat 6 Oct 2007ساعت 0 AM توسط م ندای انسان |